تاريخ : یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 | 11:33 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا
سلام خواستم یه خبر خوب بهتون بدم میخوام جدیدترین شعرارو براتون بزارم

تاريخ : دوشنبه بیستم دی 1389 | 17:36 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

ربـاعیـات و دو بیتـی

 

نگذارمت

 

گر باعث صد خاطره ی بد بشوی

در راه نفس های گلو سد بشوی

هرگز نگذارمت ز پیشم بروی

از روی جنازه ام مگر رد بشوی !

 

« نماز جمعه»

 

تا صبح برای کعبه اش لج کردم

در پیش خدا گردنِ خود کج کردم

وقتی که نشد قسمت من خانه ی حق

رفتم به نماز جمعه و حج کردم !!

 

مِه شکـن

 

دلم مثل غـروب ده گـرفته

رخ من رنگ زرد بِه گـرفته

چراغ مِه شکن نوری بیفشان

که دور خانه ام را مِه گرفته

 

جام هشتم

 

پـرم از حسّ کفترهـا و گنـدم

که مستم از شراب جام هشتم

الهـی گـم شـوم پیـدا نگـردم

میـان صحـن در انبـوه مـردم

 

حسرت

 

حسرت خورم از بـال پرستوی بهار

از کوچ همیشگی از این ترک دیار

هر گاه که سجّاده ی دل پهن کنم

ای کاش شود وضویم از « اشک انار»

 

غریب

 

افسوس غریب و پیر و تنها ماندم

عاشق نشدم اسیر دنیا ماندم

بر نرده ی ایستگاه تکیه زده ام

رفتند مسافران و من جا ماندم

 

افتخار

 

برای کوه ، گامت افتخار است

دو چشم تو به دنبال شکار است

تمام دشمنانت پست پستند

سرت بالاتر از سرو بهار است

 

شکـار

 

برگشت چو لاله­ای ز شب­های شکار

بشنـو تـو از او حکـایت سـرخ بهـار

بگذار به روی چشم خـود پس بوکن

رنگین شده این پیرهَن از« اشکِ انار» !

 

کرامت

 

با یاد شهید لاله را بو کردیم

با آب و هوای جبهه ها خو کردیم

از خون خدا کرامتی هست به دست

دست سیهِ یزید را رو کردیم !

 

« روشنی»

 

دیری است کشد مرا به خود شوق بهار

تا مثل پـرستو شـوم از تـرک دیـار

هر روز مـرا بـه سمت بـاغی ببـرید

تا پـر شـوم از روشنی « اشک انـار»

جهان غافل

 

خراب آباد، باشد ظاهرش شیک

تمام زشت­ها در دیده شد نیک

جهـان غـافل از خـون شهیدان

نشسته در عـزای تـایتـانیـک !

 

بسیج

 

بسیجی خشم تند شیردارد

شتاب بـرق تیغ و تیـر دارد

اگر یک بارآغوشش بگیری

به دامن بوی ناب پیر دارد !

 

حجاب (1)

 

عریانی بیش وکم ببین هست چه بد !

سیل است فساد و این حجاب است چو سد

از پوشش میوه ای چنین فهمیدم

هر چیز برای خویش پوشش دارد !

 

حجاب (2)

 

هر زن که به رسم شیعه با چادُر شد

تا بام فلک ز نام سبـزش پـر شد

مـانند گوهرصـدف شده پـوششِ او

چون قطره ی پاک بود و آن گه دُر شد !!

 

 

ایستاده

 

بهـاران و زمستان ایستـاده

پگاه و شامگـاهان ایستاده

بنـازم همّت و مـردانگی را

درختم می دهد جان ایستاده !!

 

گذشت

 

آزار مده این همه از ما که گذشت

تکرار مکن حادثه ها راکه گذشت

هرگاه کـه اعتـراض کـردم گفتی ،

این بارتو بی خیال، حالا که گذشت !!

 

 

زنگ

 (به دوست شاعرم یوسف الهی)

 

گهگاه بیا سری به این لنگ بزن

لطفی اگرت نیست به من سنگ بزن

از آهن تیره تو مگر سخت تری!

یک بار که شد برای من زنگ بزن

 

مشت

 

با ضربه ی انگشت تو بر خاسته ام

از زردی روی خود کمی کاسته ام

بس شکر که گونه ام به دست تو رسید

ای مُشت ! من از خدا همین خواسته ام

 

نقـد

 

زجمعی شعـر لایق می شنیـدم

از آن بوی شقـایق می شنیـدم

به نوبت بیت خود را ساده خواندم

به جای نقد ، هق هق می شنیدم !

درون بـاتلاقی گیـر کـردم

خودم را در جوانی پیر کردم

برای دوستی با تو ، چرا من ،

خودم را با خدا درگیر کردم ؟!

« کشتی » 

کوه است کنون غلام تکبیر شما

کشتی است به وقت حادثه پیر شما

پیشانی خود را به چه آذین بستید

آیینه خورد حسرت تصویر شما

سنگر خون

کار بکن ای خدا که عاشق باشم

از قـافله­ی سـرخ شقـایق بــاشـم

یک زاویه از سنگـر خـون بگزینم

صاحب نظـری پـر از دقـایق بـاشم

ای عشق

ای عشق ! ز مـن مباد دلگیـر شـوی

از دست من و گریه ی شب سیر شوی

با این همه رفتن از سرت بیرون کن

آن قدر بمان به پای من ، پیر شوی !

آش دهن سوز

این صورت زرد تـو زرانـدوز که نیست

فردای دگر هست ، یک امروز که نیست

رحمی به دو دیده ی خودت داشته باش

چشم و دهنش آش دهن سوز که نیست !

آشـوب

تا کی تو ادامه میدهی راه خودت

آشوب بپا کنی به یک آه خودت

صد بار دل مرا تو با خود بردی

یک بار مرا ببر به همراه خودت ! 

رفیق ناباب

بـرام تـو رفیق نیمـه راهـی

شبیه یک شبح، یک رو سیاهی

به دریـایی تـرا مـانند کـردم

ندانستم که آب زیـر کـاهی !

پناهنده

 نا لیدن و گریه شده کارم از تو

در شهر خودم بی اعتبارم از تو

در کشور عشق تو پناهنده شدم

با این که گذر نامه ندارم از تو !

گمـراه

تصمیم گـرفته ام که ساحر بشوم

در فنّ فـریب شعر ماهـر بشوم

گویند: تمـام شاعـران گمـراهند

گمراه شدم فقط که شاعـر بشوم !!

شبِ درو

بر شاخه­ی چشم هاش چهچه دارم

با بیت لبش زبـان بَـه بَـه دارم

امشب شب گندم گناه است و درو

من چـون پدرم عذر موجّه دارم !!

شق القمر

شبی تا عرش زیبایی سفر کرد

به ایمایی زمین را بارور کرد

رسولان جای خود دارند ، امّا

محمّد (ص) آمد و شق  القمر کرد !!

 (1)

به کامم مادرم مثل عسل بود

مرا چون حافظ و حرفش غزل بود

همیشه کودکی بودم کنارش

سراپایش برای من بَغَل بود !

مادر (2)

به دشت گونه­ی خود رود دارم

به روی لب دمـادم دود دارم

به هر جامی کنم من خودنمایی

که بی مادر شدم ، کمبود دارم !!

مادر (3)

امان از ناله ی جان سوز مادر

دلِ خونین غم اندوز مادر

پس از کوچش تمام فکرم این است

چگونه سر کنم من روز مادر !

مادر (4)

حریر سایه را بر سر ندارم

بهشتم رفته و کوثر ندارم

مرا مادر نفس بود و نیامد

توان زیستن دیگر ندارم !

 مادر (5)

مام عمر، نازم را کشیدی

تو قهرم را به هر قیمت خریدی

بگو مادر چه پیش آمد که آخر

به تیغ رفتنت دل را بریدی؟!

مادر (6)

بیا مادر که منزل جان ندارد

بساط زندگی سامان ندارد

مگر عیسی بن مریم را پدر بود؟!

ولی بی مادری امکان ندارد !

مادر (7)

تمام درد، در سر داشت مادر

به دامن بوی کوثر داشت مادر

ز دنیا بس که تلخی ها چشیده

هوای جای بهتر داشت مادر !

مادر (8)

سخن هایت رواج قند بوده

زبانت چشمه سار پند بوده

میان باغ رویت مادر اشک

نیاز من گل لبخند بوده

مادر (9)

ز تو شم جهان بین را گرفتم

ز دیوانت مضامین را گرفتم

گناه بدتری مادر ندیدم :

ز چشمت خواب شیرین را گرفتم

مادر (10)

تمام جان فدای مادران است

دل شب آشنای مادران است

الهی من شوم فرش بهشتت

که جنّت زیر پای مادران است

مادر (11)

به نزد مادرم چون ببر بودم

وَ شیر بیشه های صبر بودم

چنان داغش مرا در خود فشرده

که مور روی سنگ قبر بودم

مادر (12)

به دستم خاک را بر سر نکردم

به اشکی چشم خودرا تر نکردم

عروج مادرم را چون کبوتر

خودم دیدم ولی باور نکردم !

مادر (13)

مرا پیوسته همدم بود مادر

به روی زخم ، مرهم بود مادر

جوانی داده ومثل کمانی

به زیر بار غم ،خم بود مادر 

مادر (14)

کسی از آفتابش سیر باشد

که دائم با خودش درگیر باشد

به جا باشد اگر پایش ببوسی

خصوصا مادری که پیر باشد !

مادر (15)

قیامت شد ، ز گل بهتر ببینم

رخش را با نگاه تر ببینم

میان شاهدان هر دو عا لم

-سعادت بود اگر- مادر ببینم !

مادر (16)

برای بوسه گل در بر نیامد

به دستم دسته ی ساغر نیامد

بهارم را بگو برگرد ، برگرد

که عید آمد ولی مادر نیامد

مادر (17)

بدون گل زمین معنا ندارد

بهار کفر و دین معنا ندارد

بدون مادر ای جوش بهاران

بساط هفت سین معنا ندارد

مادر (18)

فراقت مثل تیغ تیز باشد

که دائم مادرم ! خون ریز باشد

شکوفه آمد و شوری ندارد

بهار بی رُخت پاییز باشد

مادر (19)

شب آمد چشم من شد پر ستاره

هـوای مـادرم دارم دوبـاره

برای این که پایش را ببوسم

سراغ آن جهان گیرم هماره !

مادر (20)

مسیر خانه اش سوی تو باشد

روان در بستر جوی تو باشد

برای دیدنش رخصت ،خدایا

که مادر ساکن کوی تو باشد !

مادر (21)

 

هنوز آن بوسه گاهم دست مادر

ببینم چشم های مست مادر

نمی خواهم ز کویش دور گردم

که در خانه شدم پا بست مادر !

 

مادر (22)

 

بساط شعر حاضر کرده رفته

مرا در عشق ماهر کرده رفته

هجوم آورده ام مضمون مادر

مرا امروز شاعر کرده رفته

 

مادر (23)

 

خمیرم ، له شدم ، من خرد خردم

نفس ها را دگر از یاد بردم

ز بس در سوگ مادر مویه کردم

بدون رنج عزراییل مُردم !!

 

مادر (24)

 

دعایم بود تا مادر نمیرد

گمان کردم خدایم می پذیرد

کسی را زآسمان حتّی نخواهم

فرشته جای مادر را نگیرد !

مادر (25)

 

به یک قطره کویری تر نگردد

لب هـر جـو لب کوثـر نگردد

و هر چه حمـد و یاسین را بخوانند

بـرایم تسلیت مـادر نگـردد !

 

مادر (26)

 

به یادش من عصا را دوست دارم

ز خـاک او شفـا را دوست دارم

چو مادر پر گشود و تا خدا رفت

کنون پیش خدا را دوست دارم !!

 

مادر (27)

 

ز ابـردیده نم نم دارم امشب

در آغوشم بت غم دارم امشب

کسی را ز این میان همدم نخواهم

که مادر را فقط کم دارم امشب

 

مادر (28)

 

به راه وادی پر خون نمی رفت

از این دامن دل هامون نمی رفت

به عشق مادرش گر مبتلا بود

پی لیلی شبی مجنون نمی رفت !

 

مادر (29)

 

تمام آرزویم یک پفک بود

صفای بازی و خشم و کتک بود

اگر با قهر خود لج کرده بودم

جواب مادر من قلقلک بود !

 



تاريخ : دوشنبه سیزدهم دی 1389 | 19:44 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

پـاییـز

یک فصل  دارد سال من پیوسته پاییز

شد کوچه ام از برگ های زرد لبریز

 

با خطّ نا خوانا برایم نسخه ای را

بنویس باری ای شفا با مهر تجویز

من قامت خواهش ، دلم پر از تمنّا

از من بخواه ای خواهشم در عمر یک چیز !

 

از سایه ام هی می گریزی ،می گریزی

چابک تر از آهویی و چشمی چنین تیز

 

تقدیم کردم جان خود چیزی نگفتی

چیری بگو ،هر چند جانم هست ناچیز

من دست ها را برده ام بالا در آغاز

این قدر با تسلیم ،بی رحمانه مستیز

 

بس کن تو شیرین کاریت را یا بسازم

هر چند که در زیر پایم نیست شبدیز

 

 

بانوی غزل

 

 

 

مثل طاووسی و برگردن من حق داری

گر بخوانی همه را زاغ و زغن حق داری

 

عشوه هایت نمک و نقش طبیعت باشد

بخرامی تو به هر دشت و دمن حق داری !

 

همه حیثیت باغی ، نفست پیک بهار

تو اگر فخر فروشی به چمن حق داری

 

به تماشای گلت نیست نیاز ای بانو

ای که پهلو زده بر مشک ختن حق داری

 

چشم هایت که چنین قند غزل می شکند

غنچه ی لب نگشایی به سخن حق داری

شهرت حُسن تو هر جای جهان را پر کرد

دل دنیا که ترا گشت وطن حق داری

 

مرگ با عشق تو برگی دگر از زندگی است

گردنم هست مهیایِ رَ سَن حق داری

تو به شکرانه نورت صلواتی بفرست

تا کنی خوش بوتر کام ودهن، حق داری !!

چشم بهار

 

ای سحر خیز ملایم که سلامت شبنم

بر چمن چشم بهاری که بباری نم نم

 

از نفس های تو خورشید شود جاری و من

در هوایت علفی می شوم ومی رویم

 

از ره دور که لبخند ترا می نوشم

هست در کام من انگار زلال زمزم

 

این همه توبه شکستم به رخم خندیدی

تو نیاورده به ابروی خودت باری خم

نگه ات هست بهاری که طراوت زای است

تا نگاهت چوپگاه است نگیرم ماتم

 

اگر از قافله دورم همه تقصیر من است

به دعایت  -همه خوبی !- به خود آیم کم کم

 

کوچه را پر کن با گام بلندت ای عشق

روی تو نور امید است و صدا یت مرهم

 

هر کجا خیمه زدی ابر ، گهر بار شده است

زندگی ساز کند مرغ امیدم بی غم

 

تو به هرضربه ی سنگی چه ثمر می بخشی !

چون درختان پر از بار به پایی محکم

 

شک ندارم رسد آن روز که در باد بهار

سینه ی ره بشکافیم خرامان با هم !

غـروب

 

 

 

کمرم خم شده از بار غروب

بر سرم ریخته آوار غروب

 

شده دیری است که بین من و تو

باعث فاصله ، دیوار غروب

 

هست پیچیده به دور گردن

زخم ها خورده ترین مار غروب

 

قصد جان من دیوانه کند

چقدر بد شده رفتار غروب

تا که گلچین منِ خوار شدی

 شده ام زخمی صد خار غروب

سوی من باز هجوم آورده است

لشکر وحشی تـاتـار غـروب

 

مگر آن دست رهایی بخشت

کنـد آزاد ،گرفتـار غـروب !

 

چشم بهار

 

ای سحر خیز ملایم که سلامت شبنم

بر چمن چشم بهاری که بباری نم نم

 

از نفس های تو خورشید شود جاری و من

در هوایت علفی می شوم ومی رویم

 

از ره دور که لبخند ترا می نوشم

هست در کام من انگار زلال زمزم

 

این همه توبه شکستم به رخم خندیدی

تو نیاورده به ابروی خودت باری خم

نگه ات هست بهاری که طراوت زای است

تا نگاهت چوپگاه است نگیرم ماتم

 

اگر از قافله دورم همه تقصیر من است

به دعایت  -همه خوبی !- به خود آیم کم کم

 

کوچه را پر کن با گام بلندت ای عشق

روی تو نور امید است و صدا یت مرهم

 

هر کجا خیمه زدی ابر ، گهر بار شده است

زندگی ساز کند مرغ امیدم بی غم

 

تو به هرضربه ی سنگی چه ثمر می بخشی !

چون درختان پر از بار به پایی محکم

 

شک ندارم رسد آن روز که در باد بهار

سینه ی ره بشکافیم خرامان با هم !

غـروب

 

 

 

کمرم خم شده از بار غروب

بر سرم ریخته آوار غروب

 

شده دیری است که بین من و تو

باعث فاصله ، دیوار غروب

 

هست پیچیده به دور گردن

زخم ها خورده ترین مار غروب

قصد جان من دیوانه کند

چقدر بد شده رفتار غروب

تا که گلچین منِ خوار شدی

 شده ام زخمی صد خار غروب

سوی من باز هجوم آورده است

لشکر وحشی تـاتـار غـروب

مگر آن دست رهایی بخشت

کنـد آزاد ،گرفتـار غـروب !

دل رسوا

عذرخواهی می­کند از من دلـم رسـوا که شد

باز حرفش حرف دیروز است تا  فردا که شد

مثل صـدها واعـظ شهـر لسان الغیب مـا

می رود آن کار دیگر می کند تنها که شد

تا به کی دنبال او هر جا بگردم روز و شب

باز فردا سر به صحرا می زند پیدا کـه شد

در کلاس عشق گاهی می نشیند ، خط به خط

می نویسد از جنـونش سـاعت انشـا کـه شد

گر شبی پیدا شود تا صبح هم لج می کند

حافظ صلح است وقتی بین ما دعوا که شد

با شمایم ای رفیقانـم ، هوایـی شد دلـم

ظاهرا مال من است و می­رود هر جا که شد

آب

بخش کردم در دبستان آب را

داد بابایم فراوان آب را

یافتم در نقشه ی جغرافیا

زود ، در هر جای ایران آب را

بعد ها دانسته ام در کودکی

از خدای برف و باران ، آب را

شکر می کر دم خدا را با عطش

چون که نوشیدم ز لیوان آب را

 دست و رو شستم به هنگام وضو

کرده ام من بوسه باران آب را

ابتدا آن زندگی بخش کریم

داد از ابرش به انسان آب را

تا جهان خوش بو شود از عطر گل

کرد جاری در گیاهان ، آب را

قطره پیدا کرده ای قدرش بدان

چون نیابی در بیابان آب را

با زلالی گِل شکوفا می شود

در بدن حتّی بدان جان ، آب را

آب و آبادی همیشه باهمند

زندگی دانست قرآن، آب را

نیست از این عا لمِ امکان جدا

هست قطعا عمر پایان آب را

تا جهان را سیر گرداند خدا

می دهد هر لحظه فرمان ،آب را

دست قصّابی به یاد تشنگان

می دهد اوّل به حیوان آب را

 

کرد شرمنده چنین درکربلا

تا ابد ، لب های عطشان ، آب را

 

آبروی توست ، در حفظش بکوش

هان ! مده از دست آسان ، آب را !



تاريخ : دوشنبه سیزدهم دی 1389 | 19:39 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

میلاد خورشید کعبه

امشب برای چاه زمین کنده می شود

هر چند قلب کعبه پر از خنده می شود

 

یک کهکشان به روی زمین می کند نزول

خورشید مست سجده و شرمنده می شود

 

می آید او به وسعت دریای نور حق

دنیا ز شور هلهله آکنده می شود

 

آن قدر پر صلابت و آن قدر با شکوه

هر کوه در برابر او بنده می شود

باید قبول کرد عدالت چون  آفتاب

از فیضِ « یا علی» است که تابنده می شود

 

حتّی قصاری از سخنانش به راه ما

مانند آیه مشعلِ آینده می شود !

کم آورده است

 

با رخت خورشید کم آورده است

ماه بی تردید کم آورده است

 

نام مجنون نیست لایق هر که را

با جنونت بید کم آورده است

 

ساقی آشفته سر وقت سماع

با تو چون رقصید کم آورده است

 

مثل کعبه در امانی ، بارها

ابرهه جنگید ، کم آورده است

 

زیر چیز ((لای)) سبز آسوده باش

دشمن توحید کم آورده است

 

گل کنار غنچه ی لب های تو

لحظه ای خندید کم آورده است

 

آسمان با اختران چشم تو

سفره را برچید کم آورده است

 

خضر از لب های تو یک قطره را

با عطش نوشید کم آورده است

 

جامه ی خوش بو ترینت را بهار

بر تنش پوشید ، کم آورده است

 

آیه ها باید ببارد بر سرت

شعر در تمجید ، کم آورده است !!

 

دیدنی !

بر فـراز خیـزران سـر دیـدنی است

هر چه در اوج است ، بهتردیدنی است

 

آن سـه شعبه تیـر حـرملـه

برگلوی نـاز اصغر دیدنی است

 

هیچ کس را چشم بد دیـدن نبود

بر زمین سوخته ، شر دیدنی است

 

ایستاده جان دهد چون هر درخت

بر زمین مرگ صنوبر دیدنی است

لحظه های تلخ بی بابا شدن

ناله جانسوز دختر دیدنی است

 

جنگ طوفان با نهالی چند بود

نقشه ی شوم ستمگر دیدنی است

 

در میان طرحی از فریاد و خون

لاله های سرخ پرپر دیدنی است

 

خطبه هایش می کند طوفان به پا

زینب آن کوه سخنور دیدنی است

 

آیه ها را نیز از سر بشنوید

نیزه او را گشت منبر! دیدنی است

 

قرن ها رفته است و باز از آینه

آه سرد و دیده­ی تر دیدنی است !

 

مسـافـر

 

شهر در بند گناه است از این بالاتر !

دل آیینه سیاه است از این بالاتر !

 

دود شو لای سیاهی که زمین در بر کرد

تا سحر شعله ی آه است ، از این بالاتر !

 

عاشقی شرط رسیدن باشد ما زردیم

رخ ما خرمن کاه است از این بالاتر !

 

بر سر راه نشستیم مسافر!  برگرد !

فرش گل بر سر راه است از این بالاتر !!

 

ماه در گوشه ی تنهایی خود می میرد

چشم خورشید گواه است ، ازاین بالاتر !

 

روی در پرده نهان در نظر شیعه ی تو

بهتر از چهره ماه است ، از این بالاتر !

 

مگر آن نور تو بینیم ز رویت ، آقا !

تن همه گوش و نگاه است ، از این بالاتر !

 

گونه­ی جمعه­ی تکراری در حسرت تو

خیس از اشک پگاه است ، از این بالاتر !

 

چرخ از ضجّه ی مظلوم به این نقطه رسید

عادلی خواه نخواه است ، از این بالاتر !

انفجار نور

گفت پیرم کز تبار نور بود:  

« انقلابم ، انفخـار نـور بـود !»

 

روی او از شرق سر زد شب شکن

مثل خورشید از دیار نور بود

 

پیر من در روزهای ابر و باد

با دو دست آیینه دار نور بود

 

بر جبینش چشمه های صبح داشت

دست هایش یادگار نور بود !

 

کوله بار هور را بر دوش داشت

بر زبانش هم شعار نور بود

 پنجره در پنجره گل می شکفت

این بهار از ابتکار نور بود

سوز سرمای زمستان رخت بست

وقت میلاد بهار نور بود !

جاده ای از شرق تا غرب جهان

زیر پای تک سوار نور بود

معجزه آمد خیابان های شهر

روز شب در اختیار نور بود

 

شب گریزان شد ، تمام جای جای

روزها را وامدار نور بود

 

گردن دیو سیاهی بعد از این

با طناب حق به دار نور بود

 

پرچم شیطان پس از شب های سرد

زیر گام بی شمار نور بود !

 



تاريخ : دوشنبه سیزدهم دی 1389 | 19:35 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

تقدیم به :

روح ملکوتی پدر و مادر خلد آشیانم

شناسنامه­ی کتاب

نام کتاب :  شب درو

شاعر : مهدی مرتضوی درازکلا

تعداد صفحه : 163

شابک :

نشر :

سال : 1388

قیمت : 2000 تومان

تایپ : صفیه  کریمی

تیراژ :  3000 جلد

 

نگفتم ای مادر!

 

ترا همیشه که گفتم فدا شوم، نشدم !

به دست خسته ی پیرت عصا شوم نشدم !

 

به پای من تو نشستی جوانیت دادی

 که در برابر قدّت دو تا شوم ، نشدم

 

تمام دل خوشی ات بود ،یک پسر داری

چه وعده ا ی! که به زخمت دوا شوم نشدم

 

ز نور آیه به دستم چراغ می دادی

که از غرور جوانی جدا شوم نشدم

 

امید روز و شبت بود با دو بال غزل

چنان پرنده ی عرش خدا شوم نشدم

 

ترا به خاک سپردم نگفتم ای مادر !

 وَ گفته ام تب شمع عزا شوم نشدم !

 

غـدیر ناگـزیر

رحمتی بـاریـد بـر صبـح کـویر

قطره قطره جمع شد تا شد غدیر

 

آخـرین حـج کعبه را تنهـا نکـرد

با علی جاری است زمزم در مسیر

صحبت فرداست حق در انتظـار

امتـداد دین ، غدیـر نـاگـزیر

دست مـولا بود و پیغمبر وخلق

گـر نمی­جنبید فـردا بـود ، دیـر

 

با خودش خیبر گشا اعجـاز داشت

با همان نان و نمک ، یک کاسه شیر

 

شیعه در آن جا ولا را لمس کرد

بعـد از این راه درازی بـود وپیر

ابن ملجم هـای پنهـان در کمین

شیـر آرام و گـرفته، سـر به زیر

 

کـوفه در فکـر طنـاب و دار بـود

کوفه وحشت داشت ازعـدل امیر!

 

بعد از این انصاف بود و مرد صاف

یک ترازو در سرش مثقـال و سیر

آن طرف با سفره­هـای رنگ رنگ

این طـرف یک مرد، با نان و پنیـر

صـدای بـارانی

دلم شکفت عزیز ! از هوای بارانی

کنار پنجـره ام با صـدای بـارانی

وذهن آینه دارد چه خاطراتی خیس

ز کنج خـانه و از چشم های بارانی

« اَمن یُجیب» مگر بی­اثر شده، آقا

بیـا بیـا بـه صفـای دعـای بـارانی

به روی شانه­ی این شهر می شود آوار

اگـر به کـوه رسد هـای هـای بارانی

چو شمع سوخته از دست رفته­ام یاران

به پـا کنید به سوگـم عـزای بـارانی !

خـورشید یمـا

رفتید و من جا مانده ام در این حوالی

خورشید سیمایید و دشمن شد ذغالی

در آسمـان ها همنشین با اختـرانید

ای کاش بودم لحظه ای از آن اهالی

سر بند ها از خاطرم هرگز نرفته است

با یاد « یا زهرا » شـوم حالی به حالی

متروک ماندم چون کویر پیر گمنام

چون چشمه ی بکرید در جوش زلالی !

گاهی هوای دیده ام ابری شود ،باز

با قابتان من می­شوم از بغض خالی

دیگر کسی با دیگری کاری ندارد

مثل وبایی منتشر  شد بی خیالی !

با آن غروب تلخ من تاریک ماندم

شد قـامتم از زخم دوری ها هلالی

رفتید و صدها مزرعه آتش گرفته

لب های تشنه پر ترک از خشکسالی

برکـه­ نـور

بیا ودست خودت را به دست من بسپار

که امتـداد من است و ادامه­ی گلـزار

 

بیا که فرصت آن است از تو و قـرآن

به روی صفحه­ی اذهان رقم خورد آثار

 

بیا رسالت من با تو می شود تکمیل

کنون نشان ولایت ز خود به جا بگذار

 

کنار برکه ی نور است و آسمان آبی

و اشک شوق ز چشمان گنبد دوّار

 

شبیه جنگل انبوه شاهدان در شور

گواه حق تو هستند و می کنند اظهار

 

به دست­های نجیبت کنـار من امـروز

درخت سبز عدالت نشسته است به بار

 

پس از من ای همه خوبی بنای دین را هم

به ذوالفقار دو دم میشوی خودت معمـار

 

تویی که شیعه­ی خود را دگر بیـاموزی

گهی به درس عمل گاه  در کلاس قصار

 

به یک اشاره­ی چشمت بهار می­آید

به روی شاخه بخواند غزل هِزار هَزار

 

پایتخت جهان

خراسان پایتخت این جهان شد چون رضا (ع) دارد

چنان کعبه ، تمام خاک او بوی خدا دارد

 

زیارتگاه رند و پارسا ، پیر و جوان ،حتّی

که معلولی به عشق او به جای پا عصا دارد !

 

به صف شد ازدحامی هم برای کفشداری،این

تمنّایی است در تـاریخ انسان ، پـادشا دارد

 

رضا (ع) «یا هو» ی آهو را شنید و ضامن او شد

هوایِ بی پناهِ دربدر درمانده را دارد

 

حرم در پوششی از کفتران و کودکان ،گندم

برای زائران این صحنه را دیدن صفا دارد !

 

شنیدم گفت : روشندل ،طبیبان گر چه « نه »گفتند

ضریح هشتمین اختر برای من دوا دارد !

 

هم اکنون آن همه انگور زهر آلود ،بُمبی شد

و مأمونی که در سر فکر خام فتنه ها دارد !

 

خوانِ خدا

باز می خواهم شوم آنِ خدا

یعنی از امروز مهمانِ خدا

لب فرو می بندم و با اشتها

می نشینم بر سر خوان خدا

تا سحر شب زنده داری می کنم

بر سر من نیز قر آن خدا

روزه گیرم با هزار و یک دلیل

قاطع و تیز است برهان خدا

 رشته ی ایمان من گر پاره شد

می کنـم تجـدید پیمـانِ خـدا

بعد از این آهنگ عرفانی زنم

سر دهـم آواز رمضـان خـدا

کوچه های عشق آید زیـر پا

میرسم تا قاف عر فان خـدا !

حسّ بـاران

بخوان به نام خدا در گلیم روحانی !

بخوان بخوان که تو مکتب ندیده می خوانی

 

بیا که خلوت ما را تو نور آیاتی

تو راه و راز حرا را که خوب می دانی

 

جهان فقط که چراگاه گوسفندان نیست

تویی گزیده ی ما با عصا ی چوپانی !

 

حجاز تشنه ی یک مرد پر ز اعجاز است

تو چشمه سار کویری وَ حسِّ بارانی

دلت به پاکی عطر بهار قرآن است

دلی که هست همیشه زلال و قرآنی !

 

بیا که روی ترا ماه و هور می بوسند

زمین شب زده محتـاج نـور پیشانی

اسـاس بتکده­هـا را تبر فـرود آور

که در شکستن بت ها خلیل را مانی

فرا رسیده زمان و زمینه ی خیـزش

که آسمان و زمین است رو به ویرانی

جهان که سفره­ی گسترده­ی کرامت توست

چه افتخار بـزرگی است با تو مهمـانی !

درس سـرخ

خونت به رنگ خویش جهان را فرا گرفت

کعبه سیاه پوش و خـدا هم عـزا گـرفت

روزی که پـا گذاشته ای بر رکـاب خون

تاریخ درس سرخ از این ماجـرا گـرفت

دیگر بنای کفـر فرو ریخت بر زمین

وقتی ز پا فتادی و اسـلام پـا گـرفت

در عرصه سر بلند شدی با شهادتت

دشمن شکست خورده رهِ انزوا گرفت

از هر چه بود نام مقدّس بسان رعد

از آسمان گذشت و کنون کربلا گرفت

بغضم اجازه داد که اشکم شود روان

یکریز شسته سینه ی من دل صفا گرفت

 

آن آفتاب جسم عزیزت چگونه شد

در خون تپیده رفته و در خاک جا گرفت !



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 | 21:38 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا
سلام میکنم به همه دوست داران شعرو ادبیات

بعد از کتاب رایانه های بهشتی ۲کتاب دیگه هم نوشتم که بزودی میزاریم تو وبلاگ



تاريخ : دوشنبه سی ام شهریور 1388 | 2:23 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

بی پایان

تو از هر ایستگاه که باشی

آغوش تشنه ی من

پایانه ی توست

ای بی پایان !

 کلاه بزرگ

 در زیر برف و بوران

کلاه بر سر خود نمی گذارند

تا زلفکانشان پریشان

نشود

چه کلاه برزگی

بر سر خود می گذارند !!

قهـر وآشتی

 از خورشید بیاموزیم :

غروب با زمین

قهر می کند

و صبح

با سلامی صمیمی

به آشتی بر می خیزد !

گـره گشا

 خوشا هوای کوی تو

ورنه

نسیم پنکه ای

گره گشا نمی شود !!

مرگ سرخ

 ای مرگ سرخ

و از حلاوت زندگانی شیرین تر !

از عزرائیل اجازه مگیر

دَرِ خانه ی من

همیشه به روی تو

باز است !!

 

 

 

 

 

 

 

 

« غـزل »

 

غـزل !

غـزل !

غـزل ...

بیـدار شـو !

بیـدار شـو !

می­خـواهم تـرا بخـوانم !!

 

 

 

 

 

 

 

« فتنه انگیز»

شراب را

هر چه بیشتر

زندانی کنند ،

فتنه انگیزتر می­شود !!

ربـاعیـات و دو بیتـی

نگذارمت

 

گر باعث صد خاطره ی بد بشوی

در راه نفس های گلو سد بشوی

هرگز نگذارمت ز پیشم بروی

از روی جنازه ام مگر رد بشوی !

 

« نماز جمعه»

 

تا صبح برای کعبه اش لج کردم

در پیش خدا گردنِ خود کج کردم

وقتی که نشد قسمت من خانه ی حق

رفتم به نماز جمعه و حج کردم !!

مه شکـن

 

دلم مثل غـروب ده گـرفته

رخ من رنگ زرد بِه گـرفته

چراغ مِه شکن نوری بیفشان

که دور خانه ام را مِه گرفته

جام هشتم

پـرم از حسّ کفترهـا و گنـدم

که مستم از شراب جام هشتم

الهـی گـم شـوم پیـدا نگـردم

میـان صحـن در انبـوه مـردم

حسرت

حسرت خورم از بـال پرستوی بهار

از کوچ همیشگی از این ترک دیار

هر گاه که سجّاده ی دل پهن کنم

ای کاش شود وضویم از « اشک انار»

 

غریب

 

افسوس غریب و پیر و تنها ماندم

عاشق نشدم اسیر دنیا ماندم

بر نرده ی ایستگاه تکیه زده ام

رفتند مسافران و من جا ماندم

افتخار

برای کوه ، گامت افتخار است

دو چشم تو به دنبال شکار است

تمام دشمنانت پست پستند

سرت بالاتر از سرو بهار است

 

شکـار

برگشت چو لاله­ای ز شب­های شکار

بشنـو تـو از او حکـایت سـرخ بهـار

بگذار به روی چشم خـود پس بوکن

رنگین شده این پیرهَن از« اشکِ انار» !

کرامت

با یاد شهید لاله را بو کردیم

با آب و هوای جبهه ها خو کردیم

از خون خدا کرامتی هست به دست

دست سیهِ یزید را رو کردیم !

 

« روشنی»

 

دیری است کشد مرا به خود شوق بهار

تا مثل پـرستو شـوم از تـرک دیـار

هر روز مـرا بـه سمت بـاغی ببـرید

تا پـر شـوم از روشنی « اشک انـار»

جهان غافل

خراب آباد، باشد ظاهرش شیک

تمام زشت­ها در دیده شد نیک

جهـان غـافل از خـون شهیدان

نشسته در عـزای تـایتـانیـک !

 

بسیج

بسیجی خشم تند شیردارد

شتاب بـرق تیغ و تیـر دارد

اگر یک بارآغوشش بگیری

به دامن بوی ناب پیر دارد !

حجاب (1)

عریانی بیش وکم ببین هست چه بد !

سیل است فساد و این حجاب است چو سد

از پوشش میوه ای چنین فهمیدم

هر چیز برای خویش پوشش دارد !

 

حجاب (2)

 

هر زن که به رسم شیعه با چادُر شد

تا بام فلک ز نام سبـزش پـر شد

مـانند گوهرصـدف شده پـوششِ او

چون قطره ی پاک بود و آن گه دُر شد !!

ایستاده

بهـاران و زمستان ایستـاده

پگاه و شامگـاهان ایستاده

بنـازم همّت و مـردانگی را

درختم می دهد جان ایستاده !!

 

گذشت

 

آزار مده این همه از ما که گذشت

تکرار مکن حادثه ها راکه گذشت

هرگاه کـه اعتـراض کـردم گفتی ،

این بارتو بی خیال، حالا که گذشت !

زنگ

 (به دوست شاعرم یوسف الهی)

 

گهگاه بیا سری به این لنگ بزن

لطفی اگرت نیست به من سنگ بزن

از آهن تیره تو مگر سخت تری!

یک بار که شد برای من زنگ بزن

مشت

با ضربه ی انگشت تو بر خاسته ام

از زردی روی خود کمی کاسته ام

بس شکر که گونه ام به دست تو رسید

ای مُشت ! من از خدا همین خواسته ام

نقـد

زجمعی شعـر لایق می شنیـدم

از آن بوی شقـایق می شنیـدم

به نوبت بیت خود را ساده خواندم

به جای نقد ، هق هق می شنیدم !

 

درگیـر

درون بـاتلاقی گیـر کـردم

خودم را در جوانی پیر کردم

برای دوستی با تو ، چرا من ،

خودم را با خدا درگیر کردم ؟!

« کشتی »

کوه است کنون غلام تکبیر شما

کشتی است به وقت حادثه پیر شما

پیشانی خود را به چه آذین بستید

آیینه خورد حسرت تصویر شما

­

سنگرخون

کاری بکن ای خدا که عاشق باشم

از قـافله­ی سـرخ شقـایق بــاشـم

یک زاویه از سنگـر خـون بگزینم

صاحب نظـری پـر از دقـایق بـاشم

ای عشق

ای عشق ! ز مـن مباد دلگیـر شـوی

از دست من و گریه ی شب سیر شوی

با این همه رفتن از سرت بیرون کن

آن قدر بمان به پای من ، پیر شوی !

 

آش دهن سوز

 

این صورت زرد تـو زرانـدوز که نیست

فردای دگر هست ، یک امروز که نیست

رحمی به دو دیده ی خودت داشته باش

چشم و دهنش آش دهن سوز که نیست !

آشـوب

تا کی تو ادامه میدهی راه خودت

آشوب بپا کنی به یک آه خودت

صد بار دل مرا تو با خود بردی

یک بار مرا ببر به همراه خودت !

 

رفیق ناباب

 

بـرایم تـو رفیق نیمـه راهـی

شبیه یک شبح، یک رو سیاهی

به دریـایی تـرا مـانند کـردم

ندانستم که آب زیـر کـاهی !

پناهنده

 

نا لیدن و گریه شده کارم از تو

در شهر خودم بی اعتبارم از تو

در کشور عشق تو پناهنده شدم

با این که گذر نامه ندارم از تو !

گمـراه

تصمیم گـرفته ام که ساحر بشوم

در فنّ فـریب شعر ماهـر بشوم

گویند: تمـام شاعـران گمـراهند

گمراه شدم فقط که شاعـر بشوم !

شبِ درو

بر شاخه­ی چشم هاش چهچه دارم

با بیت لبش زبـان بَـه بَـه دارم

امشب شب گندم گناه است و درو

من چـون پدرم عذر موجّه دارم !!

 

شقالقمر

 

شبی تا عرش زیبایی سفر کرد

به ایمایی زمین را بارور کرد

رسولان جای خود دارند ، امّا

محمّد (ص) آمد و شق  القمر کرد !!

مادر(1)

به کامم مادرم مثل عسل بود

مرا چون حافظ و حرفش غزل بود

همیشه کودکی بودم کنارش

سراپایش برای من بَغَل بود !

 

مادر (2)

 

به دشت گونه­ی خود رود دارم

به روی لب دمـادم دود دارم

به هر جامی کنم من خودنمایی

که بی مادر شدم ، کمبود دارم !!

مادر (3)

 

امان از ناله ی جان سوز مادر

دلِ خونین غم اندوز مادر

پس از کوچش تمام فکرم این است

چگونه سر کنم من روز مادر !

 

مادر (4)

 

حریر سایه را بر سر ندارم

بهشتم رفته و کوثر ندارم

مرا مادر نفس بود و نیامد

توان زیستن دیگر ندارم

مادر (5)

تمام عمر، نازم را کشیدی

تو قهرم را به هر قیمت خریدی

بگو مادر چه پیش آمد که آخر

به تیغ رفتنت دل را بریدی؟!

 

مادر (6)

بیا مادر که منزل جان ندارد

بساط زندگی سامان ندارد

مگر عیسی بن مریم را پدر بود

ولی بی مادری امکان ندارد !

مادر (7)

تمام درد، در سر داشت مادر

به دامن بوی کوثر داشت مادر

ز دنیا بس که تلخی ها چشیده

هوای جای بهتر داشت مادر !

مادر (8)

سخن هایت رواج قند بوده

زبانت چشمه سار پند بوده

میان باغ رویت مادر اشک

نیاز من گل لبخند بوده

مادر (9)

ز تو چشم جهان بین را گرفتم

ز دیوانت مضامین را گرفتم

گناه بدتری مادر ندیدم :

ز چشمت خواب شیرین را گرفتم

 

مادر (10)

 

تمام جان فدای مادران است

دل شب آشنای مادران است

الهی من شوم فرش بهشت

که جنّت زیر پای مادران است

مادر (11)

به نزد مادرم چون ببر بودم

وَ شیر بیشه های صبر بودم

چنان داغش مرا در خود فشرده

که مور روی سنگ قبرم بودم

 

مادر (12)

 

به دستم خاک را بر سر نکردم

به اشکی چشم خودرا تر نکردم

عروج مادرم را چون کبوتر

خودم دیدم ولی باور نکردم !

مادر (13)

مرا پیوسته همدم بود مادر

به روی زخم ، مرهم بود مادر

جوانی داده ومثل کمانی

به زیر بار غم ،خم بود مادر

 

مادر (14)

 

کسی از آفتابش سیر باشد

که دائم با خودش درگیر باشد

به جا باشد اگر پایش ببوسی

خصوصا مادری که پیر باشد !

مادر (15)

قیامت شد ، ز گل بهتر ببینم

رخش را با نگاه تر ببینم

میان شاهدان هر دو عا لم

-سعادت بود اگر- مادر ببینم !

مادر (16)

برای بوسه گل در بر نیامد

به دستم دسته ی ساغر نیامد

بهارم را بگو برگرد ، برگرد

که عید آمد ولی مادر نیامد

مادر (17)

بدون گل زمین معنا ندارد

بهار کفر و دین معنا ندارد

بدون مادر ای جوش بهاران

بساط هفت سین معنا ندارد

 

مادر (18)

 

فراقت مثل تیغ تیز باشد

که دائم مادرم ! خون ریز باشد

شکوفه آمد و شوری ندارد

بهار بی رُخت پاییز باشد

مادر (19)

شب آمد چشم من شد پر ستاره

هـوای مـادرم دارم دوبـاره

برای این که پایش را ببوسم

سراغ آن جهان گیرم هماره !

 

مادر (20)

 

مسیر خانه اش سوی تو باشد

روان در بستر جوی تو باشد

برای دیدنش رخصت ،خدایا

که مادر ساکن کوی تو باشد !

مادر (21)

 

هنوز آن بوسه گاهم دست مادر

ببینم چشم های مست مادر

نمی خواهم ز کویش دور گردم

که در خانه شدم پا بست مادر !

مادر (22)

بساط شعر حاضر کرده رفته

مرا در عشق ناظر کرده رفته

هجوم آورده ام مضمون مادر

مرا امروز شاعر کرده رفته

مادر (23)

 

خمیرم ، له شدم ، من خرد خردم

نفس ها را دگر از یاد بردم

ز بس در سوگ مادر مویه کردم

بدون رنج عزراییل مُردم !!

 

مادر (24)

 

دعایم بود تا مادر نمیرد

گمان کردم خدایم می پذیرد

کسی را زآسمان حتّی نخواهم

فرشته جای مادر را نگیرد !

مادر (25)

 

به یک قطره کویری تر نگردد

لب هـر جـو لب کوثـر نگردد

و هر چه حمـد و یاسین را بخوانند

بـرایم تسلیت مـادر نگـردد !

 

مادر (26)

 

به یادش من عصا را دوست دارم

ز خـاک او شفـا را دوست دارم

چو مادر پر گشود و تا خدا رفت

کنون پیش خدا را دوست دارم !!

مادر (27)

ز ابـردیده نم نم دارم امشب

در آغوشم بت غم دارم امشب

کسی را ز این میان همدم نخواهم

که مادر را فقط کم دارم امشب

 

مادر (28)

 

به راه وادی پر خون نمی رفت

از این دامن دل هامون نمی رفت

به عشق مادرش گر مبتلا بود

پی لیلی شبی مجنون نمی رفت !

مادر (29)

تمام آرزویم یک پفک بود

صفای بازی و خشم و کتک بود

اگر با قهر خود لج کرده بودم

جواب مادر من قلقلک بود !

 

« شهیدان »

 

مدار کهکشان ، دین شهیدان

سرو جان دادن آیین شهیدان

در این دنیای دون کی می رسم من

به گرد پای خونین شهیدان ؟!

خیّاط زخم

 

تویی انگار در عشقی شناور

مرا کن جان من امروز باور

منم خیّاطِ زخم سر گشوده

دِلِ پاره اگر داری بیاور !

 

شاخ به شاخ

 

هر جای دلم ز تیر مژگان سوراخ

یک راه نمانده است جز گویم آخ !

در جاده ی بی خیا لی ام می راندم

در پیچ جنون با تو شدم شاخ به شاخ

 

«مریم »

اقرار کنم که اهل « یا رب » هستی

چون مـریم با حیا مـودّب هستی

الحق که در این زمانه­ی قحطی نور

در کلبه­ی دل چراغ هر شب هستی !

 

کوه و تیشه

 

من پاکتر از نسیم و شبنم هستم

در پیش رخت به یاد حق خم هستم

کوه است اگر شرط تو ، این تیشه­ی من

فرهادم و در عشق مصَمّم هستم !

غـایب

 تو هستی پاکتر از یاس و شبنم

جهان دارد ترا در جمع خود کم

شنیدن گر چه چون دیدن نباشد

ترا غایب ! ندیده می پسندَم!!

 به شرط چاقو

 هستی به لطافت و سپیدی پر قو

بر شاخه ی چشم من شدی چون کوکو

امّا عجله روا نباشد در عشق

می خواهمت ای دوست به شرط چاقو !!

 راز خـروس

 ای کاش شوم همیشه دمساز خروس

فهمی بکنم ز آن همه یک راز خروس

همرنگ طلوع صبح صادق باشم

با سازِ اذان شوم هم آواز خروس

 « تیر کـج»

 دل من گاه سنگ از اهرمن خورد

گهی از دست یاران وطن خورد

قضا را! تیر سهم مرغی از کوه

سرش را زود کج کرد و به من خورد !

 به من گفتی چرا ساحل نشینی

به هر جا کوچ کردی با ز اینی

چه گویم چون تو بینی قطره قطره

ولی از چشم من دریا نبینی !

غنچه خندان

 به چشمت گوهر آرایی نزیبد

ترا چون غنچه خندان کرد ایزد

فرامُش کن غم دیروز خود را

که ترسم طاق ابرویت بریزد !

 «گـل»

 ترا زنبور اگر جایی ببیند

برای شهد رویت می نشیند

نقابت را مگیر از روی خوبت

به جای گل ترا دستی بچیند !

 گل و خار

 ببین نامهربان آزار، کمتر

به رویم این همه دیوار کمتر

تحمّل می کند گل خارها را

گل من نیستم از خار کمتر !

 بارکـوه

 به استقبال هر اندوه رفتم

ز حال از این غم انبوه رفتم

دلم می خواست بر قلّه نشینم

دوباره زیر بار کوه رفتم !

 اعتبـار

 لبخند تو اعتبار ایرانی من

دیدار تو انتظار پایانی من

بی روی تو اتّفاق خون می افتد

ابروی تو آبروی پیشانی من !

« رو سپید »

از بس که کشیده آه ،آهی نگذاشت

بر روی سپاه پست راهی نگذاشت

شمشیر اگر چه رو سپیدش کرده است

از کوفه به جز روی سیاهی نگذاشت !!

 

کیفیّت عشق

 او سر زده با خودش مرا تنها برد

آن گاه مرا به سمت صد رویا برد

وقتی که به روی من کمی خندیده است

کیفیّت کار عشق را بالا برد!!

 شیّـاد

 نارو زده ای ،برو برو بر بادی

ثابت شده که دو چهره­ی شیّادی

در نیمه­ی راه تا رهایم کردی،

چون اشک شدی ز چشم من افتادی !!

 قبراق

 تا پیرعلم به دوش قبراق شده است

پیمودن جام زندگی شاق شده است

عکس رخ فرمانده ی در پرده نهان

بر قلب من و پرنده سنجاق شده است !

 گربه ی بیدار !

 ای گربه ی خفته نه که بیداری ، آه

از حمله ی گرگ و حیله ی صد روباه

من تجربه کرده ام همه رنگ فریب

جز سبز و سفید و سرخ ،ننگی است ،سیاه !

 خورشید و شبنم

 به ظاهر نیستی ،باشیم با هم

من وتو مثل آن خورشید و شبنم

نمی دانم قبولم می کنی یا ....

ترا اما ندیده می پسندم !

 تضمینی

 بر چشم همه که عینک بد بینی است

رفتار زمانه دودی و ماشینی است

یک راه نمانده بیشتر، شرکت کن

تکدرس کلاس عشق من تضمینی است !

 سردار

 سردار زمان ز روی زین می افتد

از خویش گذشته روی مین می افتد

امروز برای این جهان ثابت شد

چون میوه رسید، بر زمین  می افتد !

شهید

 یک روز پدر گفت: شهید آوردند

بر شانه ی شهر رو سپید آوردند

گفتم که جوان بود و به کامش نرسید

گفت : آن که به آرزو رسید آوردند !

 کار

رفتی تن بیمار به دستم دادی

یک دفتر و خودکار به دستم دادی

برگرد ! که بیکار و زمینگیر شدم

با رفتن خود ، کار به دستم دادی !!

 شیک تر

 ابروی تو از هِلال هم شیک تر است

روی تو ز ماه آسمان نیک تر است

آهسته بیا برو که من می شکنم

ایمانِ من از موی تو باریک تر است !

 (مهمانی)

 رها کن قهر و غیر ، از آنِ من باش

به راه عشق هم پیمانِ من باش

شبیه دل چرا از من جدایی؟!

بیا یک شب که شد ، مهمان من باش

 زخـم

 خود را که همیشه ز آسمان می دانی !

پیوسته براق عارفان می رانی !

چون سجده برم نهان من زخم شود

پیداست ولی زخم تو بر پیشانی !!

 تک بیتی هـا

 غـارت

گر بیـایی یـار غـارت می­کنم

عشق را با بوسه غارت می­کنم !

                  **

خانه ام گر هست کوچک بهتر است

من به تـو نزدیکتر خـواهم نشست

                  **

می شمارم لحظه های انتظار

تا بیاید با قدم هایت بهار

                 **

تمام گلرُخان کاندید گردند ،

تویی تک رأی من در انتخابات !

                 **

روی آنتن رفتی و روی ترا

بارها بوسیدم از تلویزیون !

                **

 تا که عمرت نگذرد، با دست خود

من جلوی جوی را سد می کنم !!

                **

آفتاب افشاند سنبل را به دوش

صبح خیزان بسته ی نورند و بس !

              **

برخیز از شفق شده پر ، جام صبحگاه

مرغان پیا له های صبوحی به هم زنند !



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 2:30 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

مثنوی

یاعلی

باز نخلستان دل خون می خورد

جرعه جرعه مثل مجنون می خورد

 گر چه دستش دِرهم و نان می دهد

داغ بر دست برادر می نهد

 دست او انصاف را پیمانه کرد

با حسابش عدل را دیوانه  کرد

 جای بازی های طفلان پشت او

دشمنان را بود خشم مشت او

 در پیامش مژده ی لبخند داشت

در « قصارش» کیسه کیسه قند داشت

 در دلش بود ارتفاع آسمان

در نگاهش ردِّ پای کهکشان

 می وزید از دست های پر تَرَک

بوی خرما ، بوی نان ، بوی نمک !

 تیغ او فرقان و خشمش از خدا

حق و باطل شد به او از هم جدا

 در دو بازو جمع صلح و جنگ بود

دشمنان را عرصه زینسان تنگ بود

 در تماشا عارفـان بی گنـاه

با خـدا گیرند او را اشتبـاه !

 نقش عادت داشت با باران تیر

کی بترسد از لب شمشیر، شیر؟!

 در جدال خصم نامردی نکرد

با یتیمان سراسردی نکـرد

 در مصاف کوه پیکر، کوهتر !

بر سپـاه دشمنـان انبوهتـر !

 در عبادت، سجده می­بردش نماز

قامت گلدسته­ها غرق نیـاز

 کی ترحّم کرد با جان اسیر؟!

یا تعارف کرد او را جام شیر؟!

 رفتنش عین سـلام نـاب بـود

زادگاهش کعبه و محراب بود

 تا که از بـاغ سرش گل­هـا شکفت

از دلش « فُزتُ وَ ربِّ الکعبه» گفت

 ای قلم کوتاه دستت تا علی !

منصرف شو از سخن ، پس یا علی !!

« بوی دریغ»

 ای ضریحت خانه­ی دل های ما

عرش می لـرزد هنوز از وای ما !

 

واژه ها در ماتمت جان داده اند

روی تابـوت غـزل افتـاده اند !

 با غـروبت اشک انجم همچنان

می دود بر گونه­های آسمـان !

 جام دل بشکست و می برخاک ریخت

دور مستی بـاد پـا از مـا گـریخت

 بس که گل آتش گرفت و باغ سوخت

سوخت مرغ و داغ ماند و راغ سوخت

 آهنی بودیم غم ما را گداخت

چون خروشان چنگ ها ما را نواخت

 جان دمیدی ، باز بردی از بدن !

داغ تو هرگز نگنجد در سخن

 مثل طوفان خواب را بر هم زدی

زندگی را با بلا در هم زدی

 روح موزون از تن بر بَط پرید

تا سرود سوگ چشمت را شنید

 ای فلک پیر جماران را چه شد ؟!

«گل کجا رفت و هزاران را چه شد ؟! »

 تا بهـار روی تو شـد زیـر میـغ

بر مشـام آید ز گل بوی دریغ

 

صد نیستان در گلو فریاد هاست

درد ما را کشت بانگی بر نخاست

 

 

چون ز بام دیدگان بر خاستی ؟!

یا خدا را بیشتر می خواستی ؟!

 

یا خدایت بیشتر می خواسته است

چرخ را با گام تو آراسته است !

 

عاقبت دل را مصیبت فتح کرد

جنبشی دارد درفش آهِ سرد !

 

سینة آفاق را نامت شکافت

بر دل ذرّات عا لَم راه یافت  

 

هر پیامت آیه ی نور خداست

تا قیامت مشعلی در دست ماست

 

وارث نور تو چون آیینه شد

چاکی دل های مردم پینه شد !

 

 

 

 

 

 

 

 

« عشق وصل »

 

 

 

سوگند خوردم من به حج ناتمامم

تا نقش گردد بر نگین سرخ نامم

 

شمشیر من سر چشمه ی دریا ی موج است

تا عرش حق سرمست جام « لا» در اوج است

من آب را با تشنگی شرمنده  کردم

حتّی فرات و دجله را هم بنده کردم

 

گرداب را هست آبرو از آب تیغم

سرسبزی گلزارها از اشک میغم

 من می زنم با خون خود تا آسمان پُل

با آیه سر بر روی نیزه می کند گل

 بالاترین جا می روم قرآن بخوانم

تا منبرم نیزه است،کی من بی زبانم؟!

روی مرا بالا همه بهتر ببینند

از شاخسار چشم من حکمت بچینند

 نزدیک تر خواهم شد از بالا به معبود

از ابتدا هم آرزوی من همین بود

 می سوزم از اوضاع خاکسترنشینی

از دست شیطان های خون خوار زمینی

 دل های طفلان را شکستن که هنر نیست

این دود چشم خصم را جز درد سر نیست !

 دیریست بر سر تاج سرخ زخم دارم

نسبت به شهوت های دنیا اخم دارم

 دنیا برایم ارزش ماندن ندارد

این خط کژرو قابل خواندن ندارد

 دیگـر هـوای کـربلا دلگیـر گشته

عاشق ز دست کوفه از جان سیرگشته

 کوفه که دائم بود بر زخمم نمک پاش

ای کوفه من رفتم به فکر عافیت باش

 این کودکان خیمه ی جبهه بزرگ اند

هر چند آهو برّه ای در چنگ گرگ اند

 این ناکسان فتنه مشتی نقطه چین اند

تا بی نهایت تشنه ی خون زمین اند

 امروز سر خوش از می و فردا فسیل­اند

فرعونیان ، آخر زبون خشم نیل اند

 در بت تراشی آزر دوران سنگ اند

گاهی تبر بر دوش گیرند و خلیل اند

 چون هیزم خشکی مهیّای ذغال اند

در سوختن الحق جهنم را دلیل اند

 مثل لجنزاری دل آزار و کثیفند

هر چند در ظاهر زلال سلسبیل اند

 این شب پرستان در سیاهی بی شمارند

قابیلیان حتّی در این جا چند ایل اند

 در روبروی نو نهالانی حریفند!

این سرخ پوشان بس که خنّاس وذلیل اند

 بردند گاهی پوست را بالای نیزه

با این که خصم وحی پاک جبرئیل اند

 هر چند عزرائیل را قابل ندارند

این قوم وحشی غافل از طبل رحیل اند

 خود طعمه ی نفس اند و لنگ سنگ شهوت

با زور و زر تقدیر امّت را وکیل اند

 چشمی برای دیدن آدم ندارند

در هیأت حاتم ، ولی پست وبخیل اند

 خفّاش ها تا صبح در فکر شبیخون

در کشتن هابیلیان هر شب دخیل اند ...

 ****

 اکنون برادر گر چه خونین و پیاده است

ماه بنی هاشم خدا را دست داده است !!

 گر مشک شد با دست نحسی تیر باران

دیگر جهان پر می شود از سوگواران

 قبل از غروب ماه مثل کوه بودم

دور از تمام لشکر اندوه بودم

 با رفتنش هم از کمر باری شکستم

با دستمالش حیف زخمم را نبستم

 حالا شکستم تا حقیقت پا بگیرد

حق در دل تاریخ شیعه  جا بگیرد

 اکنون نشستم در عزای دست عباس

دیگر شدم در کربلا بابست عباس

 جان برادر صبر کن زودا رسیدم

من مثل تو تا ساعتی دیگر شهیدم

 ن شاهدی کوچکتر از اصغر ندیدم

هم بازی یک غنچه را پرپر ندیدم

 خونش شکست دشمنان را کرد امضا

شد در کلاس عاشقان موضوع انشا !

تیرش بزرگ و آن گلویش بود کوچک

چون غنچه در آغوش من جان داد طفلک !

 طوفان به جنگ یک نهال آمد خدایا

انصاف کو ؟! این نابرابر نیست آیا ؟!

 *******

خواهر بیا این غنچه ها را چون پدر باش

بر تیر دژخیمان به صبر خـود سپر بـاش

دست برادر چون دگـر سـایه نـدارد

با رفتـن عبـاس سرمـایه نـدارد

 

خواهر که تنها می شوی این جا ببخشید

دیگر نمی بینی طلوع سرخ خورشید

 

با خطبه های سهمگین طوفان به پا کن

مردان یک رو را ز نامردان جدا کن

 

من می روم امّا ره تو بس دراز است

ای مرد سیرت ! پای همّت کارساز است

 

گر نوبتی باشد به من نوبت رسیده است

ای ظهر عاشورا ببین پشتم خمیده است !

 

باید ز دست مادرم ساغر بنوشم

چون لاله های دامن صحرا بجوشم

 

 

 

ای ظهر عاشورای من تا کی تحمُّل

تا کی بمانم تا ببوسم در بغل گُل

 

****

 

ای ذوالجناحم خسته ات کردم ببخشید

لب تشنه با من سوختی از داغ خورشید

 

ای خسته بنشین تا که یالت را ببوسم

هنگام پرواز است ، بالت را ببوسم

 

از زخم تیر سنگدل ها درد داری

بر لب به جای آب ، آهِ سرد داری

 

لب های خشکت شد ز بی آبی ترک پوش

اکنون خدا حافظ وفادار عطش نوش !

 

ای نیزه دریا بم که عشق وصل دارم

شوقی به سمت آسمانِ اصل دارم !!....

 

 

 

 

 

                                                        (درنکوهش تقلیدکورکورانه)

ماهی سرخ و تاجر

 

ماهی سرخی درون شیشه بود

صاحبش مردی تجارت پیشه بود

 

او شناور روز و شب در اضطراب

حکم زهری داشته ، یک مشت آب !

 

شیشه­ی او از قفس هم تنگ تر

در میان آب قلبش پر شرر

 

گر چه وقت خواب چشم ماهیان

باز باشد نیست بسته یک زمان

 

از ملال خستگی بیدار بود

درب زندان محکم و ناچار بود

 

 

اشک را با آب می نوشیده است

در امید و یأس می کوشیده است

 

فکر بازرگان و طوطی در دلش

فکـر آزادی فتـاد و منـزلش ...

*****

ناگهان ماهی خودش را مرده ساخت

روی آب آمد به ظاهر رنگ باخت !

 مـرد تـاجر آمـده وقت پگـاه

تا بینـدازد به شیشه یک نگـاه

 دید ماهی روی آب و مرده است

مرگ آمد جان او را برده است !

 از پشیمانی گزید انگشت خود

کوفته از درد بر سر مشت خود

 گفت: ای پیک طراوت مرده ای؟!

قالبت را زود خالی کرده ای

من چه گفتم تا که رنجیدی ز من ؟

کاش می گفتی چه بد دیدی زمن ؟!

****

دوستی با رنگ و رقصت داشتم

با تو خود را سبز می پنداشتم ...

 مرد تاجر شیشه را انداخت دور

ماهی اش افتاد ، شد در کام گور !

 دید فرقی بین خود با طوطیان

این تفاوت از زمین تا آسمان !

 لحظه ی آخر که جان می داد گفت:

بر سر تقلید رفته ، عمر ، مفت !

 «خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد1!! »

- از مولانا

 شعـر سپید

 طـواف

نا مهربان ترین من !

ترا طواف می کنم

به عدد فرشتگان گمنام

با این که

می دانم

در سینه ات

حجرالاسود داری !!

شکست ناگهان

در سوگ قیصر امین پور

 .. و او اهـل «تنفس صبح» بـود

ودر «کوچه ی آفتاب» پرسه می زد

او «داغ روز دهم» را بر دل داشت

و معتقد بود:

«گل ها همه آفتاب گردانند» !

او «به قول پرستو» عمل می کرد

و از «دستور زبان عشق» فرمان می برد

او شبیه «شعرکودکی» لسان الغیب بود

و سرانجام

 چون «آینه های ناگهان» از دست زمانه افتاد و شکست

و « مثل چشمه ،مثل رود»

به دریا پیوست !

  بی پایان

تو از هر ایستگاه که باشی

آغوش تشنه ی من

پایانه ی توست

ای بی پایان !

 کلاه بزرگ

 ر زیر برف و بوران

کلاه بر سر خود نمی گذارند

تا زلفکانشان پریشان

نشود

چه کلاه برزگی

بر سر خود می گذارند !!

 قهـر وآشتی

 از خورشید بیاموزیم :

غروب با زمین

قهر می کند

و صبح

با سلامی صمیمی

به آشتی بر می خیزد !

 گـره گشا

 خوشا هوای کوی تو

ورنه

نسیم پنکه ای

گره گشا نمی شود !!

 مرگ سرخ

 ای مرگ سرخ

و از حلاوت زندگانی شیرین تر !

از عزرائیل اجازه مگیر

دَرِ خانه ی من

همیشه به روی تو

باز است !!

« غـزل »

 غـزل !

غـزل !

غـزل ...

بیـدار شـو !

بیـدار شـو !

می­خـواهم تـرا بخـوانم !!

 « فتنه انگیز»

شراب را

هر چه بیشتر

زندانی کنند ،

فتنه انگیزتر می­شود !!

ربـاعیـات و دو بیتـی

نگذارمت

 گر باعث صد خاطره ی بد بشوی

در راه نفس های گلو سد بشوی

هرگز نگذارمت ز پیشم بروی

از روی جنازه ام مگر رد بشوی !

 « نماز جمعه»

تا صبح برای کعبه اش لج کردم

در پیش خدا گردنِ خود کج کردم

وقتی که نشد قسمت من خانه ی حق

رفتم به نماز جمعه و حج کردم !!

مه شکـن

 دلم مثل غـروب ده گـرفته

رخ من رنگ زرد بِه گـرفته

چراغ مِه شکن نوری بیفشان

که دور خانه ام را مِه گرفته جام هشتم

پـرم از حسّ کفترهـا و گنـدم

که مستم از شراب جام هشتم

الهـی گـم شـوم پیـدا نگـردم

میـان صحـن در انبـوه مـردم

حسرت

 حسرت خورم از بـال پرستوی بهار

از کوچ همیشگی از این ترک دیار

هر گاه که سجّاده ی دل پهن کنم

ای کاش شود وضویم از « اشک انار»

 غریب

 افسوس غریب و پیر و تنها ماندم

عاشق نشدم اسیر دنیا ماندم

بر نرده ی ایستگاه تکیه زده ام

رفتند مسافران و من جا ماندم

افتخار

 برای کوه ، گامت افتخار است

دو چشم تو به دنبال شکار است

تمام دشمنانت پست پستند

سرت بالاتر از سرو بهار است

 

شکـار

 

برگشت چو لاله­ای ز شب­های شکار

بشنـو تـو از او حکـایت سـرخ بهـار

بگذار به روی چشم خـود پس بوکن

رنگین شده این پیرهَن از« اشکِ انار» !

 

 

 

 

 

 

 

 

کرامت

 

با یاد شهید لاله را بو کردیم

با آب و هوای جبهه ها خو کردیم

از خون خدا کرامتی هست به دست

دست سیهِ یزید را رو کردیم !

 

« روشنی»

 

دیری است کشد مرا به خود شوق بهار

تا مثل پـرستو شـوم از تـرک دیـار

هر روز مـرا بـه سمت بـاغی ببـرید

تا پـر شـوم از روشنی « اشک انـار»



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 2:19 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

دوستی کن تو با سلامی سبز

تا بماند ز مهر نامی سبز تو محبّت بکن که می یابی

در سر راه احترامی سبز

 مهرورزی ستاره ی صلح است

در دل شام با پیامی سبز آشتی را میان دل بنشان

منعکس کن تو در کلامی سبز دوستی را تو جرعه جرعه بنوش

روز و شب دائِماً ز جامی سبز

مهرورزی همیشه می باشد

بر سر زخم التیامی سبز چون که زیتون صلح پیوسته

در زمین هست با دوامی سبزکاش می بود در جهان همه را

مهربانی همیشه کامی سبز قطره ها را ببین ! به هم برسیم

تا به دریا در انسجامی سبز چون درختی به سنگ میوه بده

تا بماند ز مهر ، نامی س

 به حضرت « امین » دامت افاضتُهُ

داغ تنور

به تماشا مَنشین پنجره را می سوزد

ز آتش حنجره ات هستی ما می سوزد

 دیده ات شعله محض است به بالا منگر آسمان با همه ی مرغ رها می سوزد

 بیتی از یک غزلت پاره ی اخگر باشد

ها ! مخوان وقت سحر ، صبح و صدا می سوزد

 سینه ات داغ تنور و سخن تو ذکر است

وَ زبان در دهن از سوز دعا می سوزد

 ای سرا پا همه خوبی ، نُت ققنوس نوا

تو نباشی پدر آب بقا می سوزد !

 یک شب از راه نیایی همه سرگردانند

بال پروانه جدا شمع جدا می سوزد

 

تا بخوانی تو از آن دفتر عاشورایی

جامه ی مشکین و این شال عزا می سوزد

 اگر این جا تو تلاوت بکنی آیه نور

تارهای دهن باز حرا می سوزد

 کس نپرسید دل پر زده ی گمراهم

بی تو در بادیه ی شوق چرا می سوزد ؟!

 مهرورزی

 زیرگوش دشمنی مهرت تلنگَر می شود

فاصله با مهرورزی در جهان پُر می شود

 کینه در دم رخت بندد ،تو به در دل می کند

دشمنی از یاد رفته دشمنت حُر می شود

 هیچ معنایی ندارد دوری از یک آشنا

پیچ و خم های زمین راه میان بُر می شود

 پس بیا در خاک سینه گندمی از کین مکار

مهر بنشان ، ورنه سهمت سنگ و آجر می شود

 خیمه زد در دشت جنگ آلود ، صلحی پایدار

دامن از اشک نشاط دوست پر دُر می شود !

 حسن یوسف پیراهن فریب تو از پشت پاره است بنده در این میان به خدا هیچ کاره است

 من چاه و راه را نشناسم ، بگو چرا ؟!

چون چشم های تو دو شبِ بی ستاره است

 با اختیار خود به جهنم نمی روم

ابروی کج مرا به جهنم اشاره است

مضمون شاعران جهان است روی تو

بی شک غزل غزل همه را استعاره است

 تهمت به روی تهمت و از خلق سرزنش

تا حسن یوسف است دلم را چه چاره است ؟!

« عدا لت» 

به : م الف

 نماد عدالت ترازوی ما

طرفدار شاهین دو بازوی ما

 نه عاشق شدیم و نه مست و خراب

ببین علّت زردی روی ما

 گروهی گرفتند سر چشمه را

روان نیست یک قطره در جوی ما !

 به جرم تهیدستی ناگزیر

همه می گریزند از کوی ما

 یکی از خوشی چهره افروخته

یکی هم پریشان تر از موی ما

 اگر کار شرط است ما کرده ایم

ولی بی ثمر شد تکاپوی ما

 ز بس که نشستیم و برخاستیم

زمینگیر وخسته است زانوی ما

 شکستیم باری چو گلبرگ ها

تگرگ آشنا نیست با خوی ما

 ترازو ! بیا وزن کن خون دل

جدا کن ز رگ ها تو زالوی ما

بهـار

 خواب سبزی دیدم و تعبیر شد آمد بهار

برف شوم کوچه ها تبخیر شد آمد بهار

 دست ها از جیب بیرون آمد و سرما گریخت

با نسیمی باغِ ما تعمیر شد آمد بهار

 باد در گوش درختان جار زد ای خفتگان

وقت عطر افشانی تکبیر شد آمد بهار

 آن همه تبلیغ زردی که خزان کرده چه شد ؟!

آن همه سردی که بی تأثیر شد آمد بهار!

 چون کتاب آسمانی پر ز اسرار خدا

آیه آیه در زمین تفسیر شد آمد بهار

 

بر زمین گویی بهشت از آسمان آمد فرود

عکس گل های جنان تکثیر شد آمد بهار

 نقش خون های شهیدان بر رخ آلاله ها

ماهرانه با قلم تصویر شد آمد بهار

 در قنوت دست ها شکر و سلام بی شمار

از خدای مهربان تقدیر شد آمد بهار !

 روی خوش

 عجب ! چه شد که به من روی خوش نشان دادی

شبیه ساقه ی گل دست را تکان دادی

 شکسته ای قفسم را به سمت یک پرواز

کلید راز پریدن در آسمان دادی

 گرفته ای دل فرسوده ی قدیمی را

دلی جوان و شکفته به جای آن دادی

 شدم محصّل اوّل اسیر مشق و کتاب

شدی معلّم من ! درس آب و نان دادی

 اگر چه رد شده ام هر چه امتحان دادم

برای بار دگر هم به من زمان دادی

 دیشب به خواب رفتی و خوابم نبرده است

سیلی مرا به دست ستاره سپرده است

 من زنده بودم و به سر وسینه می زدم

امّا دو چشم مست تو انگار مرده است

 از هر چه بود هستی من روی سفره ات

حسرت به کام خویش فرو برده خورده است

 بیش از هزار تکّه شدم پخش روی فرش

تعداد قطعه های مرا غم شمرده است

 لعنت به خواب خوش که ترا برد این چنین

لعنت به شانس من که مرا آب برده است

بازیچه

 یک لحظه هستم و یک لحظه نیستم

یک بار صفرم و یک بار بیستم

 از نام این و آن ذهنم شده شلوغ  هر سو ستون ستون انگار لیستم

 یک روز خنده ام گل می کند به لب

ابری شدم شبی بی خود گریستم

 گاهی چو کوچه ام خسته به زیر پا

یا بی خیال در کنجی بایستم

 بازیچه ای شدم ، برگی به دست باد

حدسی نمی زند قانون که کیستم ؟!

 بالاتر از گل

 گذشتی تو از حّد و اندازه ی گل

تو بالاتر از رنگ و آوازه­ی گل

 مبادا دو چشم تو بیدار گردد

اگر بشنود بوی خمیازه ی گل

 بلورین عرق ، روی برگ جبینت

بهاری تر از شبنم تازه ی گل

 تویی دفتر خاطراتم همیشه

بپا شد ز هم بند و شیرازه ی گل

 و پشت دَرِ بسته­ات می نشینم

نگاهی ندارم به دروازه ی گل !

مویه هـای بم

 سحرگاهان سه تارم زیرو بم داشت

ز خونابم در ودیوار نم داشت

 

زمین لرزید مثل شانه هایم

دلم در سینه هم میل عدم داشت

 شبیه ارگ چشمانم فرو ریخت

ز هم پاشیدگی را دیده هم داشت

 ستاره پشت گردی سرد گم شد

و فردا آسمان خورشید کم داشت

 به چشمم پسته ی کرمان نخندید تو گویی بر لبش مهر لبم داشت

 نمی دانم زمین مستانه رقصید ؟! مگر با خشم خود قصد ستم داشت ؟!

گرفته روی سنگی تکیه دادم

- مرا نه بر سرش آوار غم داشت !

 تمام شهر ها قر آن به لب شد

تمام سفره ها خرمای بم داشت !

نگفتنی

 حرف های نگفتنی داری

دل از دست رفتنی داری

 روی هر شاخه ی لبت پیداست

زخم های شکفتنی داری

 لکّه هایی که سرخ بر جا ماند

روی با اشک شستنی داری

 چشم هایش اسیر لالایی

میل چشمان خفتنی داری

 به امیدی که با تو سر بکشد

جام های شکستنی داری

 (( هر چه از دوست میرسد نیکوست ))

حال و روز گرفتنی داری !

سوء تفـاهم

 هر چه خوبی می کنم گم می شود

باعث سوء تفاهم می شود

 من یقین دارم ز آه سینه ام

آب دریا پر تلاطم می شود

 هر چه می کارم به چشم آدمی

خوشه خوشه عین گندم می شود

 هر چه آدم کرد در روز نخست

بعد از این هم رسم مردم می شود

 در بهار عمر مغروری چرا

فصل اوّل فصل سوم می شود !

 سیب و نصیب

 ای سیب باغ دیده نصیب که می شوی ؟!

با ما که دشمنی تو ، حبیب که می شوی ؟!

 دنیا نداشت چو تو کسی را که ناز دش

خورشید و ماه نه تو رقیب که می شوی ؟!

 ای کاش این زبانه ی آتش بسوزدم

در مجمر زمانه لهیب که می شوی ؟!

 برجی ندید مثل تو خوش طا لعی چنین

نور ستاره ! بخت عجیب که می شوی ؟!

 بر حُسن روی تو همه دیده گشوده اند

ای سیب باغ دیده نصیب که می شوی ؟!

سفـر

 از سیاهی که اجتناب کنیم

سفری سوی آفتاب کنیم

 دست تقدیر خوش هنر افشاند

نقش خود را چرا خراب کنیم

 در دل شب ستاره بیدار است

وای بر ما که فکر خواب کنیم

 دامن ما همیشه سر سبز است

چشم خود را پر از سحاب کنیم

 درد دل را که عشق می شنود

عاشقانه اگر خطاب کنیم

 وقت تقسیم روشناییهاست

تا شویم آینه شتاب کنیم !

یوسف گم گشته چون نامد به کنعان چون کنم ؟!

کلبه ی احزان نشد آخر گلستان چون کنم ؟!

 خون دل خوردم ولی گردون به میل من نگشت

دائمأ یکسان مرا شد حال دوران چون کنم ؟!

 صد بیابان پشت سر بگذاشتم کو کعبه ام ؟!

عاقبت شد حاصلم خار مغیلان چون کنم ؟!

 گر چه راهی نیست کان را نیست پایان در سفر

درسفر این عمر چون آمد به پابان چون کنم؟!

 حال ما در فرقت جانان هر آن در نیستی است

از تو خواهم ای خدای حال گردان چون کنم ؟!

 دریـا دلان

 دریا دلان که در همه جا پر تلاطمید

چون قطره ای که در دل دریا ی خون گُمید

 هر چند بی اثر شده تا دور رفته اید ای آسمان گزیده ی تان ! مال مردُمید !

 با این که اهل شعله وخون ، تیر و تر کشید

با دوستان خوب خدا در تفاهُمید

 دنیا به دست سبز شما پاک می شود

جنگاوران که دشمن رفتار کژدُمید

 جاری است خون سرخ خدا در رگ شما

پر جوش و پر خروش که انگار چون خُمید

رستن به باغ و دامن صحراست کارتان

چون لاله ی بهار ، نه از فصل سوّمید

 مـاه استراحت

 ماه رمضان می شود جان استراحت می کند

گوش از گلبانگ قرآن استراحت می کند

 دیو شهوت رخت بندد لب بیاساید ز لغو

معده گردد رام و دندان استراحت می کند

 صلح حاکم می شود شهری بیاساید ز دزد

دستِ کج کوتاه و زندان استراحت می کند

 کافران شرمنده از بانگ دعای سی سحر

کفر می خوابد مسلمان استراحت می کند

 جان سبک می گردد و پَر می کشد سوی خدا

جسم هم در شهر رمضان استراحت می کند

 هوای بهـارآور  

تا قدم برداشتی آمد بهار

راه افتاده زلال جویبار

 زلف افشاندی به تقلید تو باز

پرت کرده کوه سویم آبشار

 دیده را بستی نمایان گشت لیل

چشم وا کردی پدید آمد نهار!

 تا که با من شد ملایم خوی تو

شد هوایم معتدل ، آمد بهار

 تا اجازه داده ای گِل زد نَفَس

راز سر سبز زمین شد آشکار

 من ز رویت ، بلبل از لبخند گل

می کشیدیم از ته دل هی هوار  

شبیه مادر من گشته ای برای همیشه

سفر بخیر پدر جان ! به ناکجای همیشه

 اگرکه وعده­ی قرآن به رجعت تو نبوده است

چه ماجرا که مرا بود با خدای همیشه

 شد آسمان بلندت نصیب بال قشنگت

و آه سرد به جا ماند و ماجرای همیشه

 ز شاخسار نگاهم پریده ای به سکوتت

اگرچه پر شده گوشم ز ربّنای همیشه

 تویی که رنج به پایم کشیده ای چون مادر

به دست من تو سپردی چه گنج های همیشه

 از ابتدا تو جدا بوده ای ز کون ومکان ها

جدا ز رنگ فریبای دون ، رهای همیشه !

 اگر ز حال نزارم تفقّدی خواهی ، ها !

منم به یاد تو سرگرمِ های های همیشه !!

 ستـاره­ی سـوم

مولا کمک اگر بکنی « محتشم » شوم

از غم سیاه پوشم و سِحر قلم شوم

مولای من! ستاره ی سوم! نظر کنی،

پرپر زنان مهاجر صحن و حرم شوم

 دستور عشق می طلبد ای خدا مرا

باید نهاد جمله ی « عاشق شوم» شوم!

 زنجیر می زنم به خودم مثل شمع جمع

هی اشک خون بریزم و از خویش کم شوم

 از ظهر و آفتاب بگویم ز تیغ و خون

تا فارغ از مباحثه­ی بیش و کم شوم

 آتش فشان واژه­ی خون می شوم در اوج

گویم زغم چنان ... متخلص به غم شوم

 تا داغ کربلاست نباید چو سرو بود

آری کمان صفت ز غمت پاک خم شوم از کربلا اگر ننویسم به اعتراف

گویم هزاران  مرتبه اهل ستم شوم

از کشتی نجات رقم می زنم که تا

در بحر موج خیز قیامت، بَلَم شوم!!



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 1:51 | نویسنده : مهدی مرتضوی درازکلا

خوانِ خدا

 باز می خواهم شوم آنِ خدا

یعنی از امروز مهمانِ خدا

 لب فرو می بندم و با اشتها

می نشینم بر سر خوان خدا

 تا سحر شب زنده داری می کنم

بر سر من نیز قر آن خدا

 روزه گیرم با هزار و یک دلیل

قاطع و تیز است برهان خدا

 رشته ی ایمان من گر پاره شد

می کنـم تجـدید پیمـانِ خـدا

 بعد از این آهنگ عرفانی زنم

سر دهـم آواز رمضـان خـدا

 کوچه های عشق آید زیـر پا

میرسم تا قاف عر فان خـدا !

حسّ بـاران

 بخوان به نام خدا در گلیم روحانی !

بخوان بخوان که تو مکتب ندیده می خوانی

 بیا که خلوت ما را تو نور آیاتی

تو راه و راز حرا را که خوب می دانی

 جهان فقط که چراگاه گوسفندان نیست

تویی گزیده ی ما با عصا ی چوپانی !

 حجاز تشنه ی یک مرد پر ز اعجاز است

تو چشمه سار کویری وَ حسِّ بارانی

 دلت به پاکی عطر بهار قرآن است

دلی که هست همیشه زلال و قرآنی !

 بیا که روی ترا ماه و هور می بوسند

زمین شب زده محتـاج نـور پیشانی

 اسـاس بتکده­هـا را تبر فـرود آور

که در شکستن بت ها خلیل را مانی

فرا رسیده زمان و زمینه ی خیـزش

که آسمان و زمین است رو به ویرانی

جهان که سفره­ی گسترده­ی کرامت توست

چه افتخار بـزرگی است با تو مهمـانی !

درس سـرخ

خونت به رنگ خویش جهان را فرا گرفت

کعبه سیاه پوش و خـدا هم عـزا گـرفت

 روزی که پـا گذاشته ای بر رکـاب خون

تاریخ درس سرخ از این ماجـرا گـرفت

 دیگر بنای کفـر فرو ریخت بر زمین

وقتی ز پا فتادی و اسـلام پـا گـرفت

 در عرصه سر بلند شدی با شهادتت

دشمن شکست خورده رهِ انزوا گرفت

 از هر چه بود نام مقدّس بسان رعد

از آسمان گذشت و کنون کربلا گرفت

 غضم اجازه داد که اشکم شود روان

یکریز شسته سینه ی من دل صفا گرفت

 آن آفتاب جسم عزیزت چگونه شد

در خون تپیده رفته و در خاک جا گرفت !

 میلاد خورشید کعبه

 امشب برای چاه زمین کنده می شود

هر چند قلب کعبه پر از خنده می شود

 یک کهکشان به روی زمین می کند نزول

خورشید مست سجده و شرمنده می شود

 می آید او به وسعت دریای نور حق

دنیا ز شور هلهله آکنده می شود

 ان قدر پر صلابت و آن قدر با شکوه

هر کوه در برابر او بنده می شود

باید قبول کرد عدالت چون  آفتاب

از فیضِ « یا علی» است که تابنده می شود

 حتّی قصاری از سخنانش به راه ما

مانند آیه مشعلِ آینده می شود !

کم آورده است

 با رخت خورشید کم آورده است

ماه بی تردید کم آورده است

نام مجنون نیست لایق هر که را

با جنونت بید کم آورده است

 ساقی آشفته سر وقت سماع

با تو چون رقصیده کم آورده است

 مثل کعبه در امانی ، بارها

ابرهه جنگید ، کم آورده است

زیر چیز ((لای)) سبز آسوده باش

دشمن توحید کم آورده است

 گل کنار غنچه ی لب های تو

لحظه ای خندید کم آورده است

 آسمان با اختران چشم تو

سفره را برچید کم آورده است

 خضر از لب های تو یک قطره را

با عطش نوشید کم آورده است

 جامه ی خوش بو ترینت را بهار

بر تنش پوشید ، کم آورده است

 آیه ها باید ببارد بر سرت

شعر در تمجید ، کم آورده است !!

دیدنی !

 

 

 

بر فـراز خیـزران سـر دیـدنی است

هر چه در اوج است ، بهتردیدنی است

 

آن سـه شعبه تیـر حـرملـه

برگلوی نـاز اصغر دیدنی است

 

هیچ کس را چشم بد دیـدن نبود

بر زمین سوخته ، شر دیدنی است

 

ایستاده جان دهد چون هر درخت

بر زمین مرگ صنوبر دیدنی است

 

 

 

لحظه های تلخ بی بابا شدن

ناله جانسوز دختر دیدنی است

 

جنگ طوفان با نهالی چند بود

نقشه ی شوم ستمگر دیدنی است

 در میان طرحی از فریاد و خون

لاله های سرخ پرپر دیدنی است

خطبه هایش می کند طوفان به پا

زینب آن کوه سخنور دیدنی است

 آیه ها را نیز از سر بشنوید

نیزه او را گشت منبر! دیدنی است

 قرن ها رفته است و باز از آینه

آه سرد و دیده­ی تر دیدنی است !

 مسـافـر

 شهر در بند گناه است از این بالاتر !

دل آیینه سیاه است از این بالاتر !

دود شو لای سیاهی که زمین در بر کرد

تا سحر شعله ی آه است ، از این بالاتر !

 عاشقی شرط رسیدن باشد ما زردیم

رخ ما خرمن کاه است از این بالاتر !

 بر سر راه نشستیم مسافر!  برگرد !

فرش گل بر سر راه است از این بالاتر !!

 ماه در گوشه ی تنهایی خود می میرد

چشم خورشید گواه است ، ازاین بالاتر !

 روی در پرده نهان در نظر شیعه ی تو

بهتر از چهره ماه است ، از این بالاتر !

 مگر آن نور تو بینیم ز رویت ، آقا !

تن همه گوش و نگاه است ، از این بالاتر !

 گونه­ی جمعه­ی تکراری در حسرت تو

خیس از اشک پگاه است ، از این بالاتر !

 چرخ از ضجّه ی مظلوم به این نقطه رسید

عادلی خواه نخواه است ، از این بالاتر !

انفجار نور

گفت پیرم کز تبار نور بود:  

« انقلابم ، انفخـار نـور بـود !»

 روی او از شرق سر زد شب شکن

مثل خورشید از دیار نور بود

 پیر من در روزهای ابر و باد

با دو دست آیینه دار نور بود

 بر جبینش چشمه های صبح داشت

دست هایش یادگار نور بود !

 کوله بار هور را بر دوش داشت

بر زبانش هم شعار نور بود

 پنجره در پنجره گل می شکفت

این بهار از ابتکار نور بود

 سوز سرمای زمستان رخت بست

وقت میلاد بهار نور بود !

 جاده ای از شرق تا غرب جهان

زیر پای تک سوار نور بود

 معجزه آمد خیابان های شهر

روز شب در اختیار نور بود

 شب گریزان شد ، تمام جای جای

روزها را وامدار نور بود

 گردن دیو سیاهی بعد از این

با طناب حق به دار نور بود

 پرچم شیطان پس از شب های سرد

زیر گام بی شمار نور بود !

ـاییـز

 یک فصل  دارد سال من پیوسته پاییز

شد کوچه ام از برگ های زرد لبریز

 با خطّ نا خوانا برایم نسخه ای را

بنویس باری ای شفا با مهر تجویز

 من قامت خواهش ، دلم پر از تمنّا

از من بخواه ای خواهشم در عمر یک چیز !

 از سایه ام هی می گریزی ،می گریزی

چابک تر از آهویی و چشمی چنین تیز

 تقدیم کردم جان خود چیزی نگفتی

چیری بگو ،هر چند جانم هست ناچیز

 من دست ها را برده ام بالا در آغاز

این قدر با تسلیم ،بی رحمانه مستیز

 بس کن تو شیرین کاریت را یا بسازم

هر چند که در زیر پایم نیست شبدیز