بی پایان
تو از هر ایستگاه که باشی
آغوش تشنه ی من
پایانه ی توست
ای بی پایان !
کلاه بزرگ
در زیر برف و بوران
کلاه بر سر خود نمی گذارند
تا زلفکانشان پریشان
نشود
چه کلاه برزگی
بر سر خود می گذارند !!
قهـر وآشتی
از خورشید بیاموزیم :
غروب با زمین
قهر می کند
و صبح
با سلامی صمیمی
به آشتی بر می خیزد !
گـره گشا
خوشا هوای کوی تو
ورنه
نسیم پنکه ای
گره گشا نمی شود !!
مرگ سرخ
ای مرگ سرخ
و از حلاوت زندگانی شیرین تر !
از عزرائیل اجازه مگیر
دَرِ خانه ی من
همیشه به روی تو
باز است !!
« غـزل »
غـزل !
غـزل !
غـزل ...
بیـدار شـو !
بیـدار شـو !
میخـواهم تـرا بخـوانم !!
« فتنه انگیز»
شراب را
هر چه بیشتر
زندانی کنند ،
فتنه انگیزتر میشود !!
ربـاعیـات و دو بیتـی
نگذارمت
گر باعث صد خاطره ی بد بشوی
در راه نفس های گلو سد بشوی
هرگز نگذارمت ز پیشم بروی
از روی جنازه ام مگر رد بشوی !
« نماز جمعه»
تا صبح برای کعبه اش لج کردم
در پیش خدا گردنِ خود کج کردم
وقتی که نشد قسمت من خانه ی حق
رفتم به نماز جمعه و حج کردم !!
مِه شکـن
دلم مثل غـروب ده گـرفته
رخ من رنگ زرد بِه گـرفته
چراغ مِه شکن نوری بیفشان
که دور خانه ام را مِه گرفته
جام هشتم
پـرم از حسّ کفترهـا و گنـدم
که مستم از شراب جام هشتم
الهـی گـم شـوم پیـدا نگـردم
میـان صحـن در انبـوه مـردم
حسرت
حسرت خورم از بـال پرستوی بهار
از کوچ همیشگی از این ترک دیار
هر گاه که سجّاده ی دل پهن کنم
ای کاش شود وضویم از « اشک انار»
غریب
افسوس غریب و پیر و تنها ماندم
عاشق نشدم اسیر دنیا ماندم
بر نرده ی ایستگاه تکیه زده ام
رفتند مسافران و من جا ماندم
افتخار
برای کوه ، گامت افتخار است
دو چشم تو به دنبال شکار است
تمام دشمنانت پست پستند
سرت بالاتر از سرو بهار است
شکـار
برگشت چو لالهای ز شبهای شکار
بشنـو تـو از او حکـایت سـرخ بهـار
بگذار به روی چشم خـود پس بوکن
رنگین شده این پیرهَن از« اشکِ انار» !
کرامت
با یاد شهید لاله را بو کردیم
با آب و هوای جبهه ها خو کردیم
از خون خدا کرامتی هست به دست
دست سیهِ یزید را رو کردیم !
« روشنی»
دیری است کشد مرا به خود شوق بهار
تا مثل پـرستو شـوم از تـرک دیـار
هر روز مـرا بـه سمت بـاغی ببـرید
تا پـر شـوم از روشنی « اشک انـار»
جهان غافل
خراب آباد، باشد ظاهرش شیک
تمام زشتها در دیده شد نیک
جهـان غـافل از خـون شهیدان
نشسته در عـزای تـایتـانیـک !
بسیج
بسیجی خشم تند شیردارد
شتاب بـرق تیغ و تیـر دارد
اگر یک بارآغوشش بگیری
به دامن بوی ناب پیر دارد !
حجاب (1)
عریانی بیش وکم ببین هست چه بد !
سیل است فساد و این حجاب است چو سد
از پوشش میوه ای چنین فهمیدم
هر چیز برای خویش پوشش دارد !
حجاب (2)
هر زن که به رسم شیعه با چادُر شد
تا بام فلک ز نام سبـزش پـر شد
مـانند گوهرصـدف شده پـوششِ او
چون قطره ی پاک بود و آن گه دُر شد !!
ایستاده
بهـاران و زمستان ایستـاده
پگاه و شامگـاهان ایستاده
بنـازم همّت و مـردانگی را
درختم می دهد جان ایستاده !!
گذشت
آزار مده این همه از ما که گذشت
تکرار مکن حادثه ها راکه گذشت
هرگاه کـه اعتـراض کـردم گفتی ،
این بارتو بی خیال، حالا که گذشت !!
زنگ
(به دوست شاعرم یوسف الهی)
گهگاه بیا سری به این لنگ بزن
لطفی اگرت نیست به من سنگ بزن
از آهن تیره تو مگر سخت تری!
یک بار که شد برای من زنگ بزن
مشت
با ضربه ی انگشت تو بر خاسته ام
از زردی روی خود کمی کاسته ام
بس شکر که گونه ام به دست تو رسید
ای مُشت ! من از خدا همین خواسته ام
نقـد
زجمعی شعـر لایق می شنیـدم
از آن بوی شقـایق می شنیـدم
به نوبت بیت خود را ساده خواندم
به جای نقد ، هق هق می شنیدم !
درگیـر
درون بـاتلاقی گیـر کـردم
خودم را در جوانی پیر کردم
برای دوستی با تو ، چرا من ،
خودم را با خدا درگیر کردم ؟!
« کشتی »
کوه است کنون غلام تکبیر شما
کشتی است به وقت حادثه پیر شما
پیشانی خود را به چه آذین بستید
آیینه خورد حسرت تصویر شما
سنگر خون
کاری بکن ای خدا که عاشق باشم
از قـافلهی سـرخ شقـایق بــاشـم
یک زاویه از سنگـر خـون بگزینم
صاحب نظـری پـر از دقـایق بـاشم
ای عشق
ای عشق ! ز مـن مباد دلگیـر شـوی
از دست من و گریه ی شب سیر شوی
با این همه رفتن از سرت بیرون کن
آن قدر بمان به پای من ، پیر شوی !
آش دهن سوز
این صورت زرد تـو زرانـدوز که نیست
فردای دگر هست ، یک امروز که نیست
رحمی به دو دیده ی خودت داشته باش
چشم و دهنش آش دهن سوز که نیست !
آشـوب
تا کی تو ادامه میدهی راه خودت
آشوب بپا کنی به یک آه خودت
صد بار دل مرا تو با خود بردی
یک بار مرا ببر به همراه خودت !
رفیق ناباب
بـرایم تـو رفیق نیمـه راهـی
شبیه یک شبح، یک رو سیاهی
به دریـایی تـرا مـانند کـردم
ندانستم که آب زیـر کـاهی !
پناهنده
نا لیدن و گریه شده کارم از تو
در شهر خودم بی اعتبارم از تو
در کشور عشق تو پناهنده شدم
با این که گذر نامه ندارم از تو !
گمـراه
تصمیم گـرفته ام که ساحر بشوم
در فنّ فـریب شعر ماهـر بشوم
گویند: تمـام شاعـران گمـراهند
گمراه شدم فقط که شاعـر بشوم !!
شبِ درو
بر شاخهی چشم هاش چهچه دارم
با بیت لبش زبـان بَـه بَـه دارم
امشب شب گندم گناه است و درو
من چـون پدرم عذر موجّه دارم !!
شق القمر
شبی تا عرش زیبایی سفر کرد
به ایمایی زمین را بارور کرد
رسولان جای خود دارند ، امّا
محمّد (ص) آمد و شق القمر کرد !!
مادر (1)
به کامم مادرم مثل عسل بود
مرا چون حافظ و حرفش غزل بود
همیشه کودکی بودم کنارش
سراپایش برای من بَغَل بود !
مادر (2)
به دشت گونهی خود رود دارم
به روی لب دمـادم دود دارم
به هر جامی کنم من خودنمایی
که بی مادر شدم ، کمبود دارم !!
مادر (3)
امان از ناله ی جان سوز مادر
دلِ خونین غم اندوز مادر
پس از کوچش تمام فکرم این است
چگونه سر کنم من روز مادر !
مادر (4)
حریر سایه را بر سر ندارم
بهشتم رفته و کوثر ندارم
مرا مادر نفس بود و نیامد
توان زیستن دیگر ندارم !
مادر (5)
تمام عمر، نازم را کشیدی
تو قهرم را به هر قیمت خریدی
بگو مادر چه پیش آمد که آخر
به تیغ رفتنت دل را بریدی؟!
مادر (6)
بیا مادر که منزل جان ندارد
بساط زندگی سامان ندارد
مگر عیسی بن مریم را پدر بود
ولی بی مادری امکان ندارد !
مادر (7)
تمام درد، در سر داشت مادر
به دامن بوی کوثر داشت مادر
ز دنیا بس که تلخی ها چشیده
هوای جای بهتر داشت مادر !
مادر (8)
سخن هایت رواج قند بوده
زبانت چشمه سار پند بوده
میان باغ رویت مادر اشک
نیاز من گل لبخند بوده
مادر (9)
ز تو چشم جهان بین را گرفتم
ز دیوانت مضامین را گرفتم
گناه بدتری مادر ندیدم :
ز چشمت خواب شیرین را گرفتم
مادر (10)
تمام جان فدای مادران است
دل شب آشنای مادران است
الهی من شوم فرش بهشت
که جنّت زیر پای مادران است
مادر (11)
به نزد مادرم چون ببر بودم
وَ شیر بیشه های صبر بودم
چنان داغش مرا در خود فشرده
که مور روی سنگ قبرم بودم
مادر (12)
به دستم خاک را بر سر نکردم
به اشکی چشم خودرا تر نکردم
عروج مادرم را چون کبوتر
خودم دیدم ولی باور نکردم !
مادر (13)
مرا پیوسته همدم بود مادر
به روی زخم ، مرهم بود مادر
جوانی داده ومثل کمانی
به زیر بار غم ،خم بود مادر
مادر (14)
کسی از آفتابش سیر باشد
که دائم با خودش درگیر باشد
به جا باشد اگر پایش ببوسی
خصوصا مادری که پیر باشد !
مادر (15)
قیامت شد ، ز گل بهتر ببینم
رخش را با نگاه تر ببینم
میان شاهدان هر دو عا لم
-سعادت بود اگر- مادر ببینم !
مادر (16)
برای بوسه گل در بر نیامد
به دستم دسته ی ساغر نیامد
بهارم را بگو برگرد ، برگرد
که عید آمد ولی مادر نیامد
مادر (17)
بدون گل زمین معنا ندارد
بهار کفر و دین معنا ندارد
بدون مادر ای جوش بهاران
بساط هفت سین معنا ندارد
مادر (18)
فراقت مثل تیغ تیز باشد
که دائم مادرم ! خون ریز باشد
شکوفه آمد و شوری ندارد
بهار بی رُخت پاییز باشد
مادر (19)
شب آمد چشم من شد پر ستاره
هـوای مـادرم دارم دوبـاره
برای این که پایش را ببوسم
سراغ آن جهان گیرم هماره !
مادر (20)
مسیر خانه اش سوی تو باشد
روان در بستر جوی تو باشد
برای دیدنش رخصت ،خدایا
که مادر ساکن کوی تو باشد !
مادر (21)
هنوز آن بوسه گاهم دست مادر
ببینم چشم های مست مادر
نمی خواهم ز کویش دور گردم
که در خانه شدم پا بست مادر !
مادر (22)
بساط شعر حاضر کرده رفته
مرا در عشق ناظر کرده رفته
هجوم آورده ام مضمون مادر
مرا امروز شاعر کرده رفته
مادر (23)
خمیرم ، له شدم ، من خرد خردم
نفس ها را دگر از یاد بردم
ز بس در سوگ مادر مویه کردم
بدون رنج عزراییل مُردم !!
مادر (24)
دعایم بود تا مادر نمیرد
گمان کردم خدایم می پذیرد
کسی را زآسمان حتّی نخواهم
فرشته جای مادر را نگیرد !
مادر (25)
به یک قطره کویری تر نگردد
لب هـر جـو لب کوثـر نگردد
و هر چه حمـد و یاسین را بخوانند
بـرایم تسلیت مـادر نگـردد !
مادر (26)
به یادش من عصا را دوست دارم
ز خـاک او شفـا را دوست دارم
چو مادر پر گشود و تا خدا رفت
کنون پیش خدا را دوست دارم !!
مادر (27)
ز ابـردیده نم نم دارم امشب
در آغوشم بت غم دارم امشب
کسی را ز این میان همدم نخواهم
که مادر را فقط کم دارم امشب
مادر (28)
به راه وادی پر خون نمی رفت
از این دامن دل هامون نمی رفت
به عشق مادرش گر مبتلا بود
پی لیلی شبی مجنون نمی رفت !
مادر (29)
تمام آرزویم یک پفک بود
صفای بازی و خشم و کتک بود
اگر با قهر خود لج کرده بودم
جواب مادر من قلقلک بود !
« شهیدان »
مدار کهکشان ، دین شهیدان
سرو جان دادن آیین شهیدان
در این دنیای دون کی می رسم من
به گرد پای خونین شهیدان ؟!
خیّاط زخم
تویی انگار در عشقی شناور
مرا کن جان من امروز باور
منم خیّاطِ زخم سر گشوده
دِلِ پاره اگر داری بیاور !
شاخ به شاخ
هر جای دلم ز تیر مژگان سوراخ
یک راه نمانده است جز گویم آخ !
در جاده ی بی خیا لی ام می راندم
در پیچ جنون با تو شدم شاخ به شاخ
« مریم »
اقرار کنم که اهل « یا رب » هستی
چون مـریم با حیا مـودّب هستی
الحق که در این زمانهی قحطی نور
در کلبهی دل چراغ هر شب هستی !
کوه و تیشه
من پاکتر از نسیم و شبنم هستم
در پیش رخت به یاد حق خم هستم
کوه است اگر شرط تو ، این تیشهی من
فرهادم و در عشق مصَمّم هستم !
غـایب
تو هستی پاکتر از یاس و شبنم
جهان دارد ترا در جمع خود کم
شنیدن گر چه چون دیدن نباشد
ترا غایب ! ندیده می پسندَم!!
به شرط چاقو
هستی به لطافت و سپیدی پر قو
بر شاخه ی چشم من شدی چون کوکو
امّا عجله روا نباشد در عشق
می خواهمت ای دوست به شرط چاقو !!
راز خـروس
ای کاش شوم همیشه دمساز خروس
فهمی بکنم ز آن همه یک راز خروس
همرنگ طلوع صبح صادق باشم
با سازِ اذان شوم هم آواز خروس
« تیر کـج»
دل من گاه سنگ از اهرمن خورد
گهی از دست یاران وطن خورد
قضا را! تیر سهم مرغی از کوه
سرش را زود کج کرد و به من خورد !
به من گفتی چرا ساحل نشینی
به هر جا کوچ کردی با ز اینی
چه گویم چون تو بینی قطره قطره
ولی از چشم من دریا نبینی !
غنچه خندان
به چشمت گوهر آرایی نزیبد
ترا چون غنچه خندان کرد ایزد
فرامُش کن غم دیروز خود را
که ترسم طاق ابرویت بریزد !
«گـل»
ترا زنبور اگر جایی ببیند
برای شهد رویت می نشیند
نقابت را مگیر از روی خوبت
به جای گل ترا دستی بچیند !
گل و خار
ببین نامهربان آزار، کمتر
به رویم این همه دیوار کمتر
تحمّل می کند گل خارها را
گل من نیستم از خار کمتر !
بارکـوه
به استقبال هر اندوه رفتم
ز حال از این غم انبوه رفتم
دلم می خواست بر قلّه نشینم
دوباره زیر بار کوه رفتم !
اعتبـار
لبخند تو اعتبار ایرانی من
دیدار تو انتظار پایانی من
بی روی تو اتّفاق خون می افتد
ابروی تو آبروی پیشانی من !
« رو سپید »
از بس که کشیده آه ،آهی نگذاشت
بر روی سپاه پست راهی نگذاشت
شمشیر اگر چه رو سپیدش کرده است
از کوفه به جز روی سیاهی نگذاشت !!
کیفیّت عشق
او سر زده با خودش مرا تنها برد
آن گاه مرا به سمت صد رویا برد
وقتی که به روی من کمی خندیده است
کیفیّت کار عشق را بالا برد!!
شیّـاد
نارو زده ای ،برو برو بر بادی
ثابت شده که دو چهرهی شیّادی
در نیمهی راه تا رهایم کردی،
چون اشک شدی ز چشم من افتادی !!
قبراق
تا پیرعلم به دوش قبراق شده است
پیمودن جام زندگی شاق شده است
عکس رخ فرمانده ی در پرده نهان
بر قلب من و پرنده سنجاق شده است !
گربه ی بیدار !
ای گربه ی خفته – نه –که بیداری ، آه
از حمله ی گرگ و حیله ی صد روباه
من تجربه کرده ام همه رنگ فریب
جز سبز و سفید و سرخ ،ننگی است ،سیاه !
خورشید و شبنم
به ظاهر نیستی ،باشیم با هم
من وتو مثل آن خورشید و شبنم
نمی دانم قبولم می کنی یا ....
ترا اما ندیده می پسندم !
تضمینی
بر چشم همه که عینک بد بینی است
رفتار زمانه دودی و ماشینی است
یک راه نمانده بیشتر، شرکت کن
تکدرس کلاس عشق من تضمینی است !
سردار
سردار زمان ز روی زین می افتد
از خویش گذشته روی مین می افتد
امروز برای این جهان ثابت شد
چون میوه رسید، بر زمین می افتد !
شهید
یک روز پدر گفت: شهید آوردند
بر شانه ی شهر رو سپید آوردند
گفتم که جوان بود و به کامش نرسید
گفت : آن که به آرزو رسید آوردند !
کار
رفتی تن بیمار به دستم دادی
یک دفتر و خودکار به دستم دادی
برگرد ! که بیکار و زمینگیر شدم
با رفتن خود ، کار به دستم دادی !!
شیک تر
ابروی تو از هِلال هم شیک تر است
روی تو ز ماه آسمان نیک تر است
آهسته بیا برو که من می شکنم
ایمانِ من از موی تو باریک تر است !
(مهمانی)
رها کن قهر و غیر ، از آنِ من باش
به راه عشق هم پیمانِ من باش
شبیه دل چرا از من جدایی؟!
بیا یک شب که شد ، مهمان من باش
زخـم
خود را که همیشه ز آسمان می دانی !
پیوسته براق عارفان می رانی !
چون سجده برم نهان من زخم شود
پیداست ولی زخم تو بر پیشانی !!
تک بیتی هـا
غـارت
گر بیـایی یـار غـارت میکنم
عشق را با بوسه غارت میکنم !
**
خانه ام گر هست کوچک بهتر است
من به تـو نزدیکتر خـواهم نشست
**
می شمارم لحظه های انتظار
تا بیاید با قدم هایت بهار
**
تمام گلرُخان کاندید گردند ،
تویی تک رأی من در انتخابات !
**
روی آنتن رفتی و روی ترا
بارها بوسیدم از تلویزیون !
**
تا که عمرت نگذرد، با دست خود
من جلوی جوی را سد می کنم !!
**
آفتاب افشاند سنبل را به دوش
صبح خیزان بسته ی نورند و بس !
**
برخیز از شفق شده پر ، جام صبحگاه
مرغان پیا له های صبوحی به هم زنند !
